گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

دردا که درد ما به دوائی نمیرسدوین کار ما به برگ و نوائی نمیرسد
در کاروان غم چو جرس ناله میکنمدر گوش ما چو بانگ درائی نمیرسد
راهی که میرویم به پایان نمی‌بریمجهدی که میکنیم بجائی نمیرسد
این پای خسته جز ره حرمان نمیرودوین دست بسته جز به دعائی نمیرسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفسممکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۱

 

گل آمد و ز دوست صبایی نمی رسد
ز باغ وصل مهرگیایی نمی رسد
هنگام برگ ریز حیاتم شد و هنوز
زان نوبهار حسن صبایی نمی رسد
ما با سموم بادیه هجر هم خوشیم
گر زان شکوفه بوی وفایی نمی رسد
من چون زیم که هیچ شبی نیست کاین طرف
زان غمزه کاروان بلایی نمی رسد
سلطان به خواب ناز چه آگه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی