گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۱

 

ای پیک پی خجسته که داری نشان دوستبا ما مگو به جز سخن دل نشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بودیا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاستتا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگارما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۲

 

تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوستبوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست
دانی حیات کشته شمشیر عشق چیستسیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست
بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشیدشوری که در میان منست و میان دوست
خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشتخونش بریخت ابروی همچون کمان دوست
دل رفت و دیده خون شد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸

 

باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟
می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست
هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است
از فیض آفتاب ثریا فشان دوست
نتوان به خامه دو زبان حرف دوست گفت
لب بسته ایم یکقلم از داستان دوست
از گیرودار سبحه و زنار فارغ است
دستی که ماند در ته رطل گران دوست
من کیستم که روی نتابم ازین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی