گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۹

 

گر ماه من برافکند از رخ نقاب رابرقع فروهلد به جمال آفتاب را
گویی دو چشم جادوی عابدفریب اوبر چشم من به سحر ببستند خواب را
اول نظر ز دست برفتم عنان عقلوان را که عقل رفت چه داند صواب را
گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشقبی‌حاصل است خوردن مستسقی آب را
دعوی درست نیست گر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۰ - در معذرت صاحب

 

ای بر عقاب کرده تقدم ثواب راوی بر خطا گزیده طریق صواب را
در مستی ار ز بنده خطایی پدید شدمست از خطا نگردد واجب عقاب را
گر در گذاری از تو نباشد بسی دریغامید رستگاری یوم‌الحساب را
ور زانکه باز رای ادب کردنی بودنیمی مرا ادب کن و نیمی شراب را


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۹

 

می می کند خیال تنک ظرف آب را
ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را
دل می تپد به خون ز تمنای خویشتن
بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
مجنون کمند طره لیلی کند خیال
بر روی دشت، جلوه موج سراب را
دلمرده ای که سر به گریبان خواب برد
کافور ساخت یاسمن ماهتاب را
عشق است ترجمان نفس های سوخته
آتش کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۱

 

هر کس نکرده در گرو می کتاب را
نگرفته است از گل کاغذ گلاب را
دل را ز درد و داغ به تدریج پخته کن
هشدار خامسوز نسازی کباب را
شرمی بدار از جگر آتشین ما
تا چند چون گهر به گره بندی آب را؟
روشندلان ز مرگ محابا نمی کنند
نور از زوال کم نشود آفتاب را
عمر دوباره مسئلت آنها که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۰

 

روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را
در هم شکست کوکبه ماهتاب را
دوری مکن ز صحبت نیکان که می کند
گوهر عزیز در نظر خلق آب را
پروای رستخیز ندارند راستان
روز حساب، عید بود خودحساب را
بی عشق خون مرده بود دل به زیر پوست
از آتش است گریه خونین کباب را
روشندلان ز تیغ زبانند بی نیاز
حاجت به شمع نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲

 

می سوزد آرزو دل پراضطراب را
بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
از تنگی دل است که کم گریه می کنم
مینای غنچه زود نریزد گلاب را
این است اگر طراوت و این است اگر صفا
خواهد گداختن عرق شرم آب را
فیض تجردست که ابیات عرش سیر
بر سر دهند جا نقط انتخاب را
صائب به فکر گوشه چشمی فتاده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

صبح آن که داشت پیش تو جام شراب رادر آتش از رخ تو نشاند آفتاب را
مه نیز تافتد ز تو در بحر اضطرابشب جام‌گیر و برفکن از رخ نقاب را
ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساختزان آب شعلهٔ رنگ نقاب حجاب را
ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیزدریاب نیم کشته ز هر عتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۲

 

دیوانه میکنی دل و جان خراب رامشکن به ناز سلسلهٔ مشک ناب را
آفت جمال شاهد و ساقیست بیهدهبد نام کرده‌اند به مستی شراب را
خونابه میچکاندم از گریه سوز دلخوش گریه‌ای است بر سرآتش کباب را
خسرو ز سوز گریه نیارد نگاهداشتآری سفال گرم به جوش آرد آب را


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

 

دیوانه می کنی دل و جان خراب را
مشکن به ناز سلسله مشک ناب را
بی جرم اگر چه ریختن خون بود و بال
تو خون من بریز ز بهر ثواب را
بوی وصال در خور این روزگار نیست
ضایع مکن به دلق گدایان گلاب را
ای عشق، شغل تو چو به من ناکسی رسید
آخر کسی نماند چهان خراب را
از چاشنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵

 

بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را
اینک رسید وقت که مردان آب کار
گردان کنند هر طرفی کار آب را
ساقی، ازان دو چشم که در بند خفتن است
صد چشم بندی است که آموخت خواب را
عید مبارک آمد و از بهر دوستان
ساقی نکرد شیشه پر و زد گلاب را
مطرب به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

زان پیش کاتصال بود خاک و آب، را
عشق تو خانه ساخته بود، این خراب را
مهر رخت ز آب و گل ما شد آشکار
پنهان به گل چگونه کنند آفتاب را؟
تا کفر و دین شود، همه یک روی و یک جهت
بردار یک ره، از طرف رخ حجاب را
عکس رخت چو مانع دیدار می‌شود
بهر خدا چه می‌کند آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

حسنی است بررخش رقم مشک ناب را

نظاره کن غبار خط آفتاب را

هر جلوه باز شیفتهٔ رنگ دیگر است

آن حسن برق نیست‌که سوزد نقاب را

مست خیال میکدهٔ نرگس توایم

شور جنون‌کند قدح ما شراب را

بوی بهار شوق تو را رنگ معجزی‌ست

کارد به رقص و زمزمه مرغ‌کباب را

خاکستر است شعله‌ام امروز و خوشدلم

یعنی رسانده‌ام به صبوری شتاب را

ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

فال حباب زن‌، بشمر موج آب را

چشمی به‌صفرگیر و نظرکن حساب را

عشق ازمزاج ما به هوس‌گشت متهم

در شک‌گرفت نقطهٔ وهم انتخاب را

گر نیست زبن قلمرواوهام عبمتت

آب حیات تشنه لبی‌کن سبراب را

چشمم تحیر آینهٔ نقش پای تست

مپسند خالی از قدمت این رکاب را

عالم تصرف بد بیضاگرفته است

اعجاز دیگر است ز رویت نقاب را

امروز در قلمرو نظاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

روی تو چشم خیره کند آفتاب را
موی تو خون کند جگر مشک ناب را
تا ماه در حجاب خجالت فرو رود
از آفتاب چهره برافکن نقاب را
خوی بر گل عذار تو ماند بدان که ابر
بر برگ گل فشانده ز شبنم گلاب را
کردم سؤال بوسه اشارت به غمزه گفت:
ما بنده‌ایم غمزهٔ حاضر جواب را
تا دامنت غبار نگیرد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

شام خطت گرفته ز صبح آفتاب را
زان روز خوش نمانده جهان خراب را
بر نام هیچ‌کس رقم روز خوش نبود
خواندیم هر دو رو ورق آفتاب را
بی‌غم نفس نمی‌کشم و جای عیب نیست
گر دردکش به لای برآرد شراب را
از سوختن منال چو بردی به غم پناه
نسپرده کس به شعله امانت کباب را
ساغر مدد ز باطن مینا طلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

آتش مزاج من بگذار این عتاب را
چین بر جبین ندیده کسی آفتاب را
گردون به دوستی نبرد پیچشم ز کار
گردد زبون چو رشته دهد باز تاب را
بر دیده شد حرام، غنودن که عاشقان
اول کلید چاره شکستند خواب را
نور نظر چگونه نسوزد به دیده‌ها
جایی که برق حسن بسوزد نقاب را
اشکم تمام گشت چو آتش زدم به دل
خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

 

دی چاشتگه ز چهر فکندی نقاب را
شرمنده ساختی همه روز آفتاب را
تیغ ترا چه حاجت رخصت به خون ماست
بر خلق تشنه حکم روانست آب را
بینم چشم مست تو بیمار سرگران
این است شیوه مردم بسیار خواب را
دل سوخت در سماع و نمی ایستد ز چرخ
رقصی ست گرم بر سرآتش کباب را
ای پرده دار حال دلم بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی