گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵

 

دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیدهصد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می بر گرد عارضش خویچون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابکرویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زادهشمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوبوان رفتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۹

 

ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده

خوش‌تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده

همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت

گیتی نشان نداده ایزد نیافریده

هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش

سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده

بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است

هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده

بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش

گاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۲

 

ای کهربای عشقت دل را به خود کشیدهدل رفته ما پی دل چون بی‌دلان دویده
دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واریتا شحنه فراقت دستان دل بریده
از بس شکر که جانم از مصر عشق خوردهنی را ز ناله من در جان شکر دمیده
در سایه‌های عشقت ای خوش همای عرشیهر لحظه باز جان‌ها تا عرش برپریده
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۳

 

برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیدهجویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستیآخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستیدستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آنافیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲

 

ای جان ما شرابی از جام تو کشیدهسرمست اوفتاده دل از جهان بریده
وی جان ما به یک دم صد زندگی گرفتهتا از رخت نسیمی بر جان ما وزیده
ای جان پاکبازان در قعر هر دو عالممثل تو هیچ گوهر نه دیده نه شنیده
جان‌های عاشقانت چون مرغ بال بستهدر زیر دام دنیا بر بویت آرمیده
آنجا که آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۷

 

من روح نازنینم از کالبد رمیده
من ساغر قریبم از ملک جان رسیده
مست می الستم جام بلی به دستم
در خلوتی نشستم با دلبر آرمیده
در کنج جان مقیمم با اهل دل ندیمم
فارغ ز خوف و بی غم ای نور هر دو دیده
خورشید جسم و جانم نور مه روانم
شهباز لامکانم از آشیان پریده
من ناظر خدایم منظور کبریایم
هم شاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۶

 

ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریده
آخر ز ما چه دیدی ای نور هر دو دیده
بی موجبِ گناهی از ما به خشم رفته
بازآ که در فراقت کارم به جان رسیده
آرام جان برفته ترکِ وفا گرفته
ممکن بود که باشد هرگز دل آرمیده
مسکین دلم ببرده با خویشتن به برده
او خود ز دامِ زلفت کی بود سر کشیده
بنگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری