گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹

 

مارا زگرد این دشت‌عزمی است رو به‌دریا

پرکهنه شد تیمم اکنون وضو به دریا

کرکسب اعتبارات دوری ز بزم انس است

یک قطره چون‌گوهرنیست بی‌آبرو به دریا

شرم غنا چه مقدار بر فطرتم‌گران بود

کزیک عرق چوگوهررفتم فرو به دریا

بی‌ظرف همتی نیست درعشق غوطه خوردن

گرحرص تشنه‌کام است ترکن‌گلو به دریا

خفت‌کش خیالی باد سرت حبابی‌ست

تاکی حریف بودن با این‌کدو به دریا

علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی