گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶

 

جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارمخون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم
در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارمزاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم
روزی گرم بخوانی از بس که شاد گردمگر ره بود بر آتش بیم خطر ندارم
گر پرده‌های عالم در پیش چشم داریگر چشم دارم آخر چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵

 

یارم تویی به عالم یار دگر ندارمتا در تنم بود جان دل از تو برندارم
دل برندارم از تو وز دل سخن نگویمزان دل سخن چه گویم کز وی خبر ندارم
دارم غم تو دایم با جان و دل برابرزیرا که جز غم تو چیزی دگر ندارم
هر ساعتی فریبم دل را به عشوهٔ توگویی که عشوهٔ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری