ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱ - در توحید حضرت باری تعالی عز اسمه
ای نام تو تاج سر هر نامه که خوانند
نام تو بخوانند ونشان تو ندانند
گر تیر نظر را بنشانم به نشانی
با کج نظران راست نیاید که کمانند
وصف تو همان است که گفتند و شنیدیم
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۴۳ - در مدح خواجه خلیل
ای رفته و باز آمده از ارض مقدس
در حفظ خداوند تعالی و تقدس
ای خواچهٔ دریا دل و خورشید عطائی
کز رأی تو شد عرصهٔ آفاق مشمس
نام تو خلیل است و شود آتش نمرود
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲
چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا را
در قبله خود آ، تا بپرستیم خدا را
چون غنچه کسی یافت هوای سر کویت
کاندر دل تنگش نبود راه هوا را
تو تازه بهاری و به سودای تو چون گل
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را
زلف تو بر آشفته من بی سر و پا را
آن چشم سیه دل که کمان دارد از ابرو
ترکیست که پیوسته زند راه خطا را
زنجیر نهد طرهٔ تو آب روان را
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶
کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادت
دیباچهٔ عشق است کسی را چه ارادت
چه صومعه، چه میکده، چه دیر، چه کُهسار
چه کفر، چه ایمان، چه نحوست، چه سعادت
در مسجد تو شیخ مقلد چه در آئیم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷
آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت
نبود به اسیران نظرش جز به حقارت
رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد
سری ست دهانش که نیاید به عبارت
حاجت نبود تیر از آن چشم که ما را
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶
گر راه حرم چون سر زلف تو درازست
از کعبه دری بر دل عشاق تو بازست
تا گوشهٔ ابرویِ تو محراب دل ماست
ما را نه سر دیر و نه آهنگ حجازست
یک عاشق پاکیزه نظر نیست چو محمود
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷
ما را هوس صحبت جان پرور یار است
ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است
آتش نفسان قیمت میخانه شناسند
افسرده دلان را به خرابات چه کار است
نی را که نوا از لب یارست به هر حال
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰
از آتش می در خم خمار چه جوش است
در میکده از جوشش مستان چه خروش است
آن کس که به یک جو نخرد ملک دو عالم
رندی ز گدایان در باده فروش است
تلخی که چشانی به من ای ساقی شیرین
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۷۲
ساقی بده آن باده که خورشید صبوح است
راحت سبب روح دل و راحت روح است
توفان بلا گرد جهان موج بر آورد
می خور چه خوری غم که قدح کشتی نوح است
عهدیست که کردم به خدا توبه ز توبه
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱
چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
گوش من و بانگ نی و دست من و جام است
گر اختر مقصود به ما خوش نبرآید
ما را رخ زیبای تو ماه تمام است
رخسار تو را لالهٔ دلسوخته هندوست
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹
عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت
مردن به ازین عمر که بی روی تو بگذشت
میداد صبا بوی تو، دل رفت به آن بوی
از باد دل گمشده بر بوی تو بگذشت
در جادوئی از چشم تو زلف به سر آمد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴
حسنت همه آشوب و جمالت همه آفت
شوخی به تو منسوب و جفا با تو اضافت
ای باد صبا را ز نسیم تو روانی
وی آب روان را ز خیال تو لطافت
گر پای رود در ره تو خوف عظیمست
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸
جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت
تن پیش تنت ریزم و جان بر جانت
تو در دل من ساکن و من در طلب تو
جویان شده فریاد زنان گرد جهانت
در خاک بجوید دل من روز اجل را
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶
جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد
با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد
کی دست زند در کمر صحبت شیرین
فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد
با روی تو زد آب روان لاف لطافت
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷
تا عکس تو از روزنهٔ دیده در افتاد
در خانهٔ دل پرتو شمس و قمر افتاد
بسیار در آویخت صبا با سر زلفت
میخواست که بیرون جهد از دام در افتاد
در راه خطرناک تو گر در دل عاشق
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲
گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد
مه ز بر قدمهای تو چون خاک در افتد
من ذرهٔ تاریکم و تو مهر منور
روشن شوم ار سوی منات یک نظر افتد
چون لاله به خون غرق سر از خاک بر آرم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶
با پرتو رخسار تو مه تاب ندارد
با لطف بناگوش تو گل آب ندارد
شیرینی شهد تو ز شکر نتوان یافت
طعم لب شیرین تو عناب ندارد
آن پیر که در صومعهها گوشه نشین است
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷
گر از دهن تنگ تو مقصود برآید
از نقش عدم صورت موجود برآید
گفتیم که گیریم کناری ز میانت
این بود مرادی که ز نابود برآید
در پرده رخت سوخت جهانی و نترسی
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰
مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد
چشم و دل بد رأی بد آموخته دارد
نی زهره که در روی دلارای تو بیند
نی دیده که از سوی تو بردوخته دارد
مژگان تو شد بابزن و مرغ دلم را
[...]
