مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸
مهمان دو دیده شد خیالت گذری
در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری
ساقی خیال شد دو دیده میگفت
مهمان منی به آب چندان که خوری
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۹
میدان و مگو تا نشود رسوائی
زیبائی مرد هست در تنهائی
گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است
کو موی همی شکافد از بینائی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۰
میفرماید خدا که ای هرجائی
از عام ببر که خاص آن مائی
با ما خو کن که عاقبت آن دلدار
پیشت آید شبانگه تنهائی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۱
ناخوانده به هرجا که روی غم باشی
ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی
تا کافر را خدا نخواند نرود
شرمت بادا ز کافری کم باشی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۲
نقّاش رُخَت اگر نه یزدان بودی
استاد تو در نقش تو حیران بودی
داغ مهرت اگر نه در جان بودی
در عشق تو جان بدادن آسان بودی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۳
نومید نیم گرچه ز من ببریدی
یا بر سر من یار دگر بگزیدی
تا جان دارم غم تو خواهم خوردن
بسیار امیدهاست در نومیدی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۴
نی گفت که پای من به گل بود بسی
ناگاه بریدند سرم در هوسی
نه زخم گران بخوردم از دست کسی
معذورم دار اگر بنالم نفسی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۵
نی من منم و نی تو توی نی تو منی
هم من منم و هم تو توی هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۶
واپس مانی ز یار واپس باشی
از شاخ درخت بگسلی خس باشی
در چشم کسی چو خویش را جای کنی
تو مردمک دیدهٔ آن کس باشی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۷
وقف است مرا عمر در این مشتاقی
احسنت زهی طراوت و رواقی
من کف نزنم تا تو نباشی مطرب
من می نخورم تا تو نباشی ساقی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۸
هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی
وآنگه مه را قرینِ شاهی کردی
آخر ز فراقِ هر دو آهی کردی
زان آه بهسویِ خویش راهی کردی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۹
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
صد نقش، تو بر گلشنِ خوشبوی زنی
چون دف، دلِ ما سَماع آنگاه کُنَد
کِش هر نفسی هزار بر روی زنی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۰
هر روز ز عاشقی و شیرینرایی
من عاشق را پیرهنی فرمایی
ای یوسفِ روزگار، ما یعقوبیم
پیراهنِ توست چشم را بینایی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۱
هر روز یکی شور بر این جمع، زَنی
بنیادِ هزار عاقبت را بِکَنی
تا دورِ اَبَد، این دَوَران قائم بود
بر جانِ فقیران، کَرَم از تو، تو غنی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۲
هرشب که به بنده همنشین میافتی
چون نورِ مهی که بر زمین میافتی
من بندهٔ چشمِ مستِ پُرخوابِ توام
آندم که چنان و اینچنین میافتی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۳
هرگز به مزاجِ خود یکی دم نزنی
تا از دمِ خویش، گردنِ غم نزنی
هرچند ملولی تو، یقین است که تو
با اینکه ملولی، ز کسی کم نزنی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۴
هرگز نَبُوَد میلِ تو کافراشت کُنی
تا عاشق آنی که فروداشت کُنی
بِسْمِ الله ناگفته تو گویی الحمد
ناآمده صبح از طمع، چاشت کُنی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۵
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
آن یارِ وفادار کجا شد باری؟
گر پیش سگی شکر نهی خرواری
میلِ دل او بود سوی مُرداری
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۶
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس هنری دارد و هرکس کاری
ماییم و خیالِ یار و این گوشهٔ دل
چون احمد و بوبکر به گوشهٔ غاری
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۷
هر لحظه مها پیشِ خودم میخوانی
احوال همیپرسی و خود میدانی
تو سروِ روانی و سخن، پیشِ تو باد
میگویم و سر به خیره میجنبانی
