گنجور

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۸

 

ای خاک در تو سرمه بینائی

افسوس که بعد از این جهان پیمائی

لشکر همه در شهر فرود آمد و من

در خانه زین بماندم از بیجائی

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۹

 

از رنج سفر گفتم اگر دل ریشست

در برهان پور مرهم از حد بیشست

اکنون پی خانه دربدر می گردم

ره طی شد و همچنان سفر در پیشست

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۰

 

ای آنکه دلت زر از غیب آگاهست

بیجائی و برشکال بس جانکاهست

جز خانه زین خانه ندارم آنهم

چون دست بآن رسید پا کوتاهست

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۱

 

ذاتت که زمجموعه گل منتخب است

حرف تب و لرز او خطائی عجبست

کس موج محیط را نگوید لرز است

کی گرمی خورشید جهانتاب تب است

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۲

 

روزیکه تن شاه جهان از تب تافت

آن نیست که عیسی بعلاجش بشتافت

می رفت دعای صحتش بسکه بچرخ

می خواست که آید بزمین راه نیافت

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۳

 

ای نقش بدیع شکل جان پرور تو

آئینه روی اختران مرمر تو

بخت و دولت سعادت و یمن و شرف

دربان شده اند روز و شب بر در تو

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۴

 

قسمت کردند ماه و خور بی کم و بیش

بر خود الم شهنشه عدل اندیش

برداشت بمنت مه نو ضعفش را

خورشید پسندید تبش بر تن خویش

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۵

 

این روزی گرم حق تعالی است نه تب

وین پرتو مهر لایزالی است نه تب

این گرمی صلح است نه افروزش خشم

این طور معانی تجلی است نه تب

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۶

 

آنم که نجویم از غم دهر پناه

تا جور بود نمی کنم ناله و آه

اخلاص غلام کرد در هند مرا

مانند غلام روی اخلاص سیاه

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۷

 

در معرکه این تفنگ فریادرس است

خصم افکن و گرم خوی و آتش نفس است

موقوف اشاره ایست در کشتن خصم

سویش نگهی ز گوشه چشم بسست

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۸

 

اسبت که حنا زیب فزای تن اوست

کوهیست که لاله زار در دامن اوست

نی نی غلطم که آسمان دگرست

وز رنگ حنا شفق به پیرامن اوست

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۹

 

بر پیل سپیدت که مبیناد گزند

شد بخت بلند هر که او دیده فکند

چون شاه جهان بر آن برآید گوئی

خورشید شد از سپیده صبح بلند

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۰

 

کس نیست درین زمانه غمخوار کسی

دوریست که کس نمی شود یار کسی

همچون ناخن سرش سزای تیغست

هر کس گرهی گشاید از کار کسی

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۱

 

ای همچو مگس بر همه طبعی تو گران

طاعون صفت از تو محترز پیر و جوان

زانگونه ثقیلی که ز رفتن ماند

افتد اگر از تو سایه بر آب روان

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۲

 

دریاست کفت سحاب می خیزد ازو

یعنی سپرت که فتح می ریزد ازو

شمشیر شکست وز مصافش برگشت

خرمن دیدیکه برق بگریزد ازو

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۳

 

شاها یکره بهر که افتد نظرت

ایمن شود از حادثه چون خاک درت

خورشید نیارد که بر آن تیغ کشد

خاکی که برو سایه فتد از سپرت

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۴

 

شاهی که حمایت خدایش سپر است

مایل به سپر نه بهر دفع ضرر است

از هیچ مصاف رو نمی گرداند

منظور شجاعتش ازین رهگذرست

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۵

 

تیغ غضبت خون همه اعدا ریخت

یک بنده تو آب رخ دریا ریخت

جمعیتشان سبحه تزویری بود

بگسست چو دانه بر درت سرها ریخت

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۶

 

این مژده فتح از پی هم زیبا بود

این کیف دو بالا چه نشاط افزا بود

از رفتن (دریا) سر (بیرا) هم رفت

گویا سر او حباب این دریا بود

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۷

 

ای با افلاک عقد الفت بسته

رفعت در پای کرسیت بنشسته

طاق تو بطاق کهکشان چسبان شد

مانند دوا بروی هم پیوسته

کلیم
 
 
۱
۲
۳
۴
۵