جویای تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۵
اسرار حقیقت همگی سر مگوست
با شخص مثال خون بود در رگ و پوست
یعنی نجس است چون تراوید از تو
تا در تو نهانست حیاتت با اوست
حزین لاهیجی » رباعیات » شمارهٔ ۶۰
از خصمی مردمان مرا حال نکوست
یاران همه دشمنند، خصمان همه دوست
با هر که دل آرمید از دوست رمید
وز هر که بتافت روی دل جانب اوست
حزین لاهیجی » رباعیات » شمارهٔ ۶۱
آن دیده، که بازاری عشاقش خوست
روی طلب راه نوردان با اوست
پرسید که: مِن اَینَ اِلی اینَ تَروحُ
گفتم از دوست، هم روم باز به دوست
سعیدا » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۵
چندین نقشی که زیر این چرخ دوروست
دوری است تعلق اگرت یک سر موست
نقشی به از این ندیده ام در عالم
از کندن دل هر آنچه جز صورت اوست
آذر بیگدلی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۵
پیکی آورد پوستینی از دوست
گفتند حریفان که: ز تنگی نه نکوست
گفتم که: نه، لیک چون فرستاده ی اوست
هر کس پوشد نگنجد از شوق به پوست!
آذر بیگدلی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۶
ای دوست! که از دوستیت با دل خوست
با دل منشین، که دشمن جان من اوست
منعت کنم ار ز صحبت دل چه عجب؟!
نتوانم دید صحبت دشمن دوست!
نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۴
یارم که نکویی همه باطلعت اوست
زنهار مگو که طالب روی نکوست
بر زشتی من عیب مکن نیک ببین
شاید که مراد دوست چنین دارد دوست
نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶
گویند کرا گرفتی از عالم دوست
گویم چه که هر چه هست در عالم اوست
او هست و جز او نیست بعالم جز نیست
او مغز و جهان نیست سراسر جز پوست
سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶
گیرم دایم بدوستی دل را خوست
او را و مرا چه سودی از عادت اوست؟
با طایفه ای دوست شود دل کایشان
هم دوست به دشمن اند وهم دشمن دوست
یغمای جندقی » دیوان اشعار » سرداریه » رباعیات » شمارهٔ ۱۱
کعبه که بود به کیش من هستی دوست
چاه زنخش زمزم و محراب ابروست
میراب لبان و مستجارش بالاست
وان سخت سیه دل حجرالاسود اوست
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴ - وله ایضاً
دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوست
ناید بنظر مرا بجز جلوهٔ دوست
مردم ره کعبه و حرم پیمایند
در دیدهٔ اسرار همه خانه اوست
غالب دهلوی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۴
دانیم که آیین شکایت نه نکوست
ما را سخن از مرگ خود و صورت اوست
دانست و نیامد و نپرسید و ندید
هم خسته دشمنیم و هم کشته دوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۱ - ابوسعید مهنه قُدِّسَ سِرُّه
غازی به ره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهید عشق، فاضلتر از اوست
در روز قیامت این بدان کی ماند
کاین کشتهٔ دشمن است و آن کشتهٔ دوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۸ - اوحدی کرمانی
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
بادیده مرا خوش است چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۴۵ - جلال الدین بلخی معروف به مولوی معنوی
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی است ز من برمن و باقی همه اوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۷۲ - سعد الدّین حموی جوینی قُدِّسَ سِرُّه
میدان به یقین که هم بد و خیر از اوست
در کوی قدر شر هم ازو خیر از اوست
شور و شغب مسجد و میخانه ازو
و آشوب و فغان و فتنهٔ دیر ازوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۷۵ - سحابی استرابادی قُدِّسَ سِرُّه
زین سو همه طعنهٔ رقیب بدگوست
زان سو همه تیغ ناز و بی مهری اوست
حاصل به جهان عشق کان عرصهٔ ماست
گه کشتهٔ دشمنیم و گه کشتهٔ دوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۷۵ - سحابی استرابادی قُدِّسَ سِرُّه
عالم به خروش لااله الا هوست
غافل به گمان که دشمن است این یا دوست
دریا به وجود خویش موجی دارد
خس پندارد که این کشاکش با اوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۱ - ابوسعید مهنه قُدِّسَ سِرُّه
غازی به ره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهید عشق، فاضلتر از اوست
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۸ - اوحدی کرمانی
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
بادیده مرا خوش است چون دوست دروست
