اهلی شیرازی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹۵
هر سوخته پخته کی بود در ره دوست
بس سوخته یی که خامی طبع در اوست
ای زاهد خشک عشوه مفروش که تو
ناپخته درون چو ناری و سوخته پوست
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰۷
امروز که دوران فلکت با تو نکوست
هشدار که دشمنیست در صورت دوست
چون روز طرب درآید این ساغر چرخ
بینی که چه خورده های الماس دروست
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲۸
بخشش نبود جز صفت حضرت دوست
آزاده کسی که بخشش عادت و خوست
در صورت بندگی خداوند بود
هر بنده که سیرت خداوند در اوست
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۵۰
خوشباش که بنده گر نکویانه نکوست
محروم نمیشود کس از رحمت دوست
گر خوانده شوی چاره همان بندگیست
ور رانده شوی کجا روی کان به ازوست
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۵
ای دیو هوس رفته ترا در رگ و پوست
گر پاک نیی لاف محبت نه نکوست
برخیز و بخون دل برآور غسلی
و رنی جنب طریقتی در ره دوست
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۷
هر سجده که میکنی پی خدمت دوست
گاهی که بترتیب کنی لایق اوست
تنها نه که ترتیب بود شرط نماز
هر کار که میکنی به ترتیب نکوست
فضولی » دیوان اشعار فارسی » رباعیات » شمارهٔ ۲۵
گر یار جفاکار و گر عربده جوست
خوش باش که هر چه آید از یار نکوست
گر درد دلی رسد بعاشق از دوست
سهل است چو درمان دل آخر هم از اوست
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵
سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوست
چون ریزش خون دوست میدارد دوست
گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن
ور پوست کند مرا نگنجم در پوست
شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست
تقصیر وی آن است که آرد دگری
قربان سازد، به جای خود، در ره دوست
شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
شیخ بهایی » کشکول » دفتر پنجم - قسمت دوم » بخش پنجم - قسمت دوم
حلالش بود رقص بر یاد دوست
که هر آستینش جانی در اوست
نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵
از دوست منادیست اندر رگ و پوست
کان می بردت به جانب کعبه دوست
لبیک تو پاسخ ندا کردن نیست
پنهان طلبی اگر نه از جانب اوست
عرفی » رباعیها » رباعی شمارهٔ ۶۲
آگه نیم از عیش که شهد چه گلوست
راحت نشناسم که چه می، در چه سبوست
زخمی دارم که سینه گوید عشق است
وین دل به فدای او نمک خوردهٔ اوست
میرداماد » دیوان اشراق » رباعیات » شمارهٔ ۶۴
دوران که ز ظلم می نگنجید به پوست
اکنون ز عدالت تو چون خلق نکوست
نبود عجب ار بود بعهد شباب
چون شادی روزگار پیش غم دوست
میرداماد » دیوان اشراق » رباعیات » شمارهٔ ۸۱
یک نامه به من رسید از حضرت دوست
کاین شعله جانم همه از آتش اوست
آن نامه نگاری که به یک جلوه ناز
نه جان به بدن گذاشت نه مغز به پوست
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۱
دانی که چرا نمی توان دید ای دوست
ذاتی که اگر تو را وجودیست ازوست
نزدیکتر از ماست به ما حضرت حق
قزب مفرط علت نادیدن اوست
قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۱۳۴
پروردن عشق با خرد هر دو نکوست
تا زان دو نتیجهای برد دشمن و دوست
از نشو و نما به خاک، بیبهره بود
هم پوست جدا ز مغز و هم مغز ز پوست
قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۱۳۵
عالم همه پرتوی بود از رخ دوست
هر فرع نکو که هست ازان اصل نکوست
هر ذره که در کون و مکان میبینی
نتوان گفتن، ولی توان گفتن ازوست
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱
عالم تن و روح لا اله الا هوست
از دولت مغز آبرو دارد پوست
عالم چو ضمیر هوست پیدا ز دو حرف
پیداست که مرجعش به هر معنی اوست
جویای تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۴
آن ذات خفی که لا اله الا هوست
از خود می داندش چه بیگانه چه دوست
هر کس سوی شمع بیند از مجلسیان
داند نظر شمع همین جانب اوست
