ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۶
رفتم گر از نشستن ما میشوی ملول
زین در کجا روم که بیابم درِ قبول
محکوم را اگر بکشی حکم از آن توست
ما گوش دل نهاده به حُکمت کما یقول
سوز درون به آب سرم کم نمیشود
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۶
رندانه ساکن کوی ملامتم
منت که با هزار ملامت سلامتم
زاهد مرا به راه سلامت دهد فریب
داند مگر که طالب راه سلامتم
چون دید قامت تو موزون، سجود کرد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۱
کو قاصدی که راز تو با او بیان کنم
جان را مگر به سوی جنابت روان کنم
گه نالهای چو مرغ فرستم به پیش تو
گه اسب را دو اسبه به پیشت روان کنم
کی من به صبح وصل تو یابم مجال قُرب
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۶
با زلف بیقرار تو آرام کردهایم
روز حیات خویش بدو شام کردهایم
هرگه که داد ساقی عشق تو دُرد درد
دلها کباب و کاسهٔ سر جام کردهایم
بر چشم و بر لب تو نهادیم چشم دل
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۴
هر دم چو باد میبرد از کوی تو نسیم
خوش میکند مشام من از صحبت قدیم
جزئی نباشد از تن من خالی از غمت
چون دفترم اگر تو سراسر کنی دو نیم
من بر زمین نشسته و بیرون ز نُه فلک
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۸
چون همنشین ماه نگردم بر آسمان
آن به که همچو گرد نهم سر بر آستان
با آنکه تیر چرخ ز من سهم میخورد
چون قوس پشت من بود از غم گران
اقرار عشق کردم و انکار عاقلی
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۷
سر گشتهام ز بخت نگونسار خویشتن
تر دامنم ز چشم گهربار خویشتن
درّ خوشاب دیده به دامن همیکشد
صراف عشق بر سر بازار خویشتن
ای جان مرا تو بارگرانی، کرانه گیر
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۹
از عشق همچو آتشم و ناله دود من
باشد کزین میانه بسوزد حسود من
دشمن کجاست، قوت بازوی من کراست
کس را نماند طاقت امساک وجود من
دی کردهام ز دیدن تو سجدههای شکر
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۲
میرفت جان ز بهر دل مبتلای من
میگفت دوست را که تو بنشین به جای من
تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم
میلی به استخوان ننماید همای من
خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۴
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون
چشمی چنان که شیشهٔ می گشته سرنگون
بنشسته است نقش تو چون در خیال من
از زلف همچو جیم و خم ابرویِ چو نون
گر آه دل چو تیشهٔ فرهاد برکشم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۸
من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین
زاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین
سوزیست در دلم که اگر دم بر آورم
سوزم نُه آسمان به یکی آه آتشین
در نوبت تو رنج همیبارد از فلک
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۱
ای آرزوی جان من، ای عمر نازنین
چندین مکن که نیک نباشد جفا و کین
در عاشقان به چشم حقارت نظر مکن
کین قوم با سگان تو باشند همنشین
حقا که مثل بنده نبینی به صد قران
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۲
او آئینه است و هر طرفی رویها دارد او
روشن همیشود هنر و عیب ما در او
هر گه که بنگریم در ابروی و قامتش
معلوم میکنیم کژ و راست را در او
تزویر و زرق صومعه و خانقه پر است
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۶
جانا تو سوز خاطر پر غم ندیدهای
چیزی که وهم غم بود آن هم ندیدهای
سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنت
ما سالها کشیده، تو یک دم ندیدهای
در خوان ناز و بیخبری از وصال و هجر
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۷
ای یار نازنین، چو دل از ما رمیدهای
از ما رمیدهای، به رقیب آرمیدهای
چشمان آهوانهٔ بیآهوی شما
دو شاهد عدلند که از ما رمیدهای
پیکان تیر غمزهٔ تو در دل من است
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۴
ای خردهای ز رشک عقیق تو جام می
جان من است لعل تو، جانم فدای وی
قلب شتا در آتش [یعقوب؟] کم طلب
عکس می است لیک مناسب به قلب وی
جام جمم بده به سفالین پیالهای
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۶
ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی
آن آفتاب گم شده را جستجو کنی
در پاش اوفتی و نهی روی بر زمین
وانگه نگه به جانب آن ماه رو کنی
چون افکنی نظر سوی آن گوشههای چشم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۲
یار عزیز و یوسف کنعان ما توئی
در مصر دل عزیزتر از جان ما توئی
یعقوبوار دیده ز غیر تو بستهام
چشم و چراغ کلبهٔ احزان ما توئی
دور قمر به روی تو نسبت درست کرد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۴
راضی نمیشوم ز وصالت به گفت و گوی
برخاستم چو باد درین ره به جستجوی
چون گل وجود من همه برباد میرود
تا همچو غنچه یافت مشام دل از تو بوی
چشمم ز آرزوی تو در آب غرقه شد
[...]
ناصر بخارایی » قطعات » شمارهٔ ۳
ننهاد نقطهای ز وفا در نهاد دهر
آن کس که شکل دایرهٔ ماه و خور کشید
مهری ندید دیدهٔ عقلم ورای مهر
هرگه که سر به جبّهٔ اندیشه درکشید
ای یار اگر ز گل طلبی بوی اتحاد
[...]
