ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۰
خاک تو را ز آب لطافت سرشتهاند
در وی به غیر تخم سعادت نکشتهاند
جانهای عاشقان تو ز آنروی چون پری
دیوانه میشوند اگر خود فرشتهاند
بر صفحهٔ عذار تو خطی به دود دل
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشتهاند
دل را ز درد آیت درمان نوشتهاند
بر لعل نقش بین که ز فیروزه بستهاند
بر لاله خط نگر که به ریحان نوشتهاند
گویی تظلمی برِ سلطان حُسن او
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۵
هرکس حکایتی ز جمالت شنیدهاند
ور نه به دیده صورت رویت ندیدهاند
چون رو به روی تو ننهادند از چه روی
عشاق را چو زلف تو سرها بریدهاند
در جستوجوی قامت سرو تو عاشقان
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۲
اهل نظر که سوختگان بلا کشند
رسم وفا رها نکنند ار جفا کشند
آنان که رهروان وفایند، از مژه
سوزن کنند و خار جفا را ز پا کشند
پیکان غمزهٔ تو که بنشست در دلم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۶
گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کند
هرکس طواف در چمن و طرف جو کند
آب روان به پیش گل و عکس گل در آب
ماند به شاهدی که در آئینه رو کند
ما را که از فراق خزان دید باغ عمر
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۵
هر دل که دید زلف تو آورد در کمند
دیدیم هندوان دلاور چنین کماند
در دست اگر چو سرو ندارم به غیر باد
دارم هوای قامتش از همت بلند
پیش تو دید باد که گل غنچه میکند
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۷
رندان پاک را که به کوران عصا دهند
اکنون ضرورت است که نوبت به ما دهند
چون انتهای رأی تو روشن نمیشود
هرکس نشان ز منزل وصلت چرا دهند
رنجیدهام به جان دل ز اهل صومعه
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۱
عشق تو بود با من و از من نشان نبود
مهر تو بود در دل و دل در جهان نبود
نقش تو در خیال و خیال از نظر جدا
نام تو بر زبان و زبان در دهان نبود
روزی مرا به خوان وصالت بخواندهای
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود
مطرب ترانهٔ غزل تر گرفته بود
مستی غریب نیست ز چشمان ترک او
نرگس، عجب مدار که، ساغر گرفته بود
از پرتو وصال چو پروانه سوخیتم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۷
گر پادشه به کوی تو آید گدا شود
در کوی تو گدا برود پادشه شود
مخرام هر طرف که ز قد تو کار حُسن
بالا گرفته است، مبادا بلا شود
گیتی چو عکس نور تجلای توست
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۹
عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود
گر آب چشم ما نبوَد تا چهها شود
معشوق چون به ملک دو عالم نظر نکرد
سلطان به کوی عشق در آید گدا شود
دل بی وصال دوست نباشد، عجب مدار
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵
سر شد ز دست و مهر تو از سر نمیشود
یک ذره درد عشق تو کمتر نمیشود
ما خوردهایم چو خضر آب حیات عشق
وین منزلت به ملک سکندر نمیشود
گر سیلها روان شود از چشم ما چه باک
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۶
دلبر اگر به کام دل من نمیشود
من راضیام ز دوست که دشمن نمیشود
هرکس که همچو پیر فلک خوشهچین نشد
چون مهر و ماه صاحب خرمن نمیشود
روی بهی نبیند از آسیب دشمنان
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۷
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسید
مردم ز هجر، کی به وصالت توان رسید
بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسد
روز جدائی از دم سردم همان رسید
زد غمزهٔ تو بر من از آن میکنم فغان
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۸
زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشید
بخت سیاه بین که به آخر کجا کشید
بودم مثال قطرهٔ شبنم قرین خاک
مهر تو رخ نمود و مرا بر هوا کشید
گل وقت صبح خرقهٔ فیروزه چاک زد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۹
آسان شود به صبر همه کار غم مخور
تو یار باش اگر نبود یار غم مخور
دل بد مکن ز رفته و از نامده مپرس
حل کردم این دقیقهٔ دشوار غم مخور
دل پاک دار و جمله نکو بین و راستگو
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۰
چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر
دل را کنند غارت و جان را برند اسیر
تیره است بی تو چشم من ای ماه، رخ گشای
در پا فتاد کار من ای دوست دست گیر
چشمم بس است، بیش مبین رو در آینه
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۷
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز
نشکفته است یک گلت از گلستان هنوز
دستی نبردهام چو کمر با تو در میان
کامی ندیدهام چو قدح زان دهان هنوز
تا چون خیال در نظر آمد میان تو
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۶
گر بنگری در آینه عکس جمال خویش
عاشق شوی هر آینه بر زلف و خال خویش
نشناخت عقل ناقص ما حسن کاملت
هم خود شناختی به حقیقت کمال خویش
آنها که گفتهاند به وصلت رسیدهایم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۹
جز باده نیست کوثر و جز راستی صراط
بسیار کردهایم در این فکر احتیاط
ما همچو شاه گه کژ و گه راست میرویم
آن کس که جمله راست رود نیست در بساط
دی در حضور پیرمغان شرط کردهایم
[...]
