ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴
آمد بهار و موکب گلها رسیده است
لاله علم به کون و به صحرا کشیده است
بلبل سرود گفته، سر انداز گشته سرو
غنچه ز ذوق جُبهٔ خضرا دریده است
در چشم شوخ نرگس زو هیچ شرم نیست
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵
آن خال روشن تو که چون نور دیده است
خالیست کز سیاهی چشمم چکیده است
روشن شده است دیده که دیده است روی تو
مست است گوش دل که پیامت شنیده است
چندین هزار دیده گشاده است آسمان
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰
زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکست
عمرش دراز باد که بشکست و بازبست
باد صبا ز فرق تو بوئی به چین رساند
شد فرق در میان مسلمان و بتپرست
آشفته همچو نرگس بیمار تو خوشیم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶
تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درست
بر در چه باک دشمن، گر دوست در بر است
چشمت به نوک غمزه مرا تیر دوز کرد
زلف تو را هنوز چه آشوب در سر است
بلبل به باد میرود از درد هر زمان
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹
سرو روان چو قد بلندت ظریف نیست
آب حیات چون لب لعلت لطیف نیست
خط دشمن است حسن تو را، اندکش مبین
موری که دست شیر بپیچد ضعیف نیست
ما را شرف به پیش جناب تو مردن است
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷
چشمم به یاد لعل تو، دوشینه خون گریست
بی سنبل تو نرگس من لالهگون گریست
در یاب ای فزون شده از حد دلبری
کین چشم اشکبار من از حد فزون گریست
پنهان ز دیده یاد تو از خاطرم گذشت
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲
در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیست
وز همدمان کهنه کسی جز شراب نیست
همصحبتی که با همهکس خوش سخن بود
بسیار جُستهایم و به غیر از رباب نیست
روی از بساط دهر به شطرنج کردهایم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷
نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست
با من زبان مشو که مرا با تو گوش نیست
بلبل مکن نفیر که پروانه را ز عشق
میسوزد اندرون و زبان خروش نیست
عاشق مگوی مُدّعیئی را که پیش او
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲
عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیست
بر من مخند بخت که این جای خنده نیست
تا غایبی ز چشم من ای پادشاه حسن
بی تو چه محنت است که بر جان بنده نیست
گلگون اشک راندم و در تو نمیرسم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳
من عاشقم که کعبه نمیدانم از کنشت
پروانه را در آتش دوزخ بود بهشت
زاهد تو در حمایت کردار خویش باش
نشنیدهای که گل درود هر که خار کشت
عزت نگاهدار که یکرنگ وحدتیم
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷
انوار وجه توست که ارض و سما گرفت
کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت
در نور مهر ذرهٔ سرگشته محو شد
لاهوتیئی ز های و هویات هوا گرفت
بلبل خروش دارد و پروانه سوز دل
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶
شاد است دل که از غم تو یاد میبرد
این بارگیر بار غمت شاد میبرد
هر صبحدم دوگانه گزارم یگانه را
ذکر لب تو رونق اوراد میبرد
میگریم و چون سیل مرا آب برکشد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰
عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد
چیزی نبود، مهر رخت هرچه بود کرد
بر درد ما ز ماتم هجر تو تا ابد
خورشید چرخ خرقهٔ گردون کبود کرد
بوئی در آب و گِل ز گُل عارض تو بود
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱
رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کرد
دوتاه شد بنفشه و بر تو سلام کرد
سوسن زبان گشاد که گوید ثنای تو
چون انتها ندید زبان را به کام کرد
گل وام خواست از رخ خوب تو رنگ و بوی
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵
با تو برابری رخ حور و ملک نکرد
آن کرد چهرهٔ تو که مهر ملک نکرد
از شرق تا به غرب ز خوبی یگانهای
خورشید ملک خود به کسی مشترک نکرد
بی ابروی هلال تو دل شادمان نشد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶
از دل گذشت غمزهاش، از جان گذاره کرد
چشمم به گریه راز نهان آشکاره کرد
تیر از چه زد، چو میتپم از تیغ او به خاک
این صید را چه دید که بسمل دوباره کرد
برداشت پرده سروِ قباپوش ما ز روی
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۲
هر گه که رخ بدزدد و دزدیده بنگرد
ما را کُشد به غمره و نادیده آورد
دانی که روی تافتن او ز بهر چیست؟
رحم آیدش که به سوی کُشته بنگرد
از خونبهای خویش همیبگذرم اگر
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد
هرگز میان حلقهٔ عشاق سر نشد
ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافت
هر دل که زخم تیر بلا را سپر نشد
هر کو غمی ندید و فراقی نیازمود
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵
چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد
صد فتنه را به جانب ما رَه گشاده شد
گیسوی مُشکبوی چو برداشتی ز روی
ابر سیاه رفت و رخ مه گشاده شد
بر بسته بودم از مژه سیلاب اشک را
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۶
از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شد
این رازِ سرنهفتهٔ او آشکاره شد
در باغ دید شکل خرامیدن تو کبک
یک نک زد از کنار چمن کناره شد
از قطرهٔ عرق، خطِ سبز تو آب یافت
[...]
