ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱۰ - در مدح خواجه حسن قاضی دمشق
گر باده نیست میخورم از خون دل شراب
ور نقل نیست ساختهام از جگر کباب
گر شاهدی نباشد غم نیست زانکه هست
محبوب من کتابت و منظور من کتاب
گر مال و ملک نیست زبان چون تیغ هست
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱۵ - در موعظه و پند
درویش را که ملک قناعت مسلم است
درویش نام دارد و سلطان عالم است
گر قُرص گرم مهر بر آرد تنور چرخ
در وقت چاشت سفرهٔ درویش را کم است
در هم شود ز بهر درم حال آدمی
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۱۸ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
بر آفتاب روی تو تا دیده عاشق است
از حسن مطلع سخنم صبح صادق است
گر شمع سوز دل به زبان آورد رواست
او مؤمن و دل به زبانش موافق است
جان را به عشق سابقهای بود در ازل
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۳ - در موعظه و بی اعتباری دنیا
ایزد اساس قصر بقا بر فنا نهاد
بنیاد خاک بر سر باد هوا نهاد
ما را چو دانه خرد کند آسیای چرخ
کو معنی دقیق در این آسیا نهاد
کرد از وجود قافله سوی عدم روان
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در مدح محمد شاه غازی معزالدین ملک حسین کرت
ای آفتاب حسن به دوران روزگار
چون مه بر آر سر ز گریبان روزگار
بگشا چو غنچه پرده ز رویت که کس ندید
یک گل به رنگ تو ز گلستان روزگار
بنشین بر آب چشمهٔ چشمم که بر نخاست
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان عزالدین محمد شاه ثانی
از صدق میزنم به مهرت چو صبح دم
ای آفتاب روشنئی ده به صبحدم
چون ذره در هوای تو سرگشته گشتهایم
خردی ما مبین که بزرگی تو در کرم
من بیش و کم ندانم، دانم که هر زمان
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۵۷ - در وصف پائیز و مدح امیر شرفالدین محمد و یادی از بخارا
صباغ ماه از خم نیلی آسمان
بس رنگ مختلف که بر آورد در خزان
بستان که داشت پیرهن از پرنیان سبز
اکنون ز صوف زرد بپوشید طیلسان
بی سهم نیست زردی و لرزیدن چمن
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۷۱ - در تفاخر و تعریف از خود
ملک سخن مراست که آمد به داوری
کو را نداد همت من داد شاعری
کان است مرد و نقد سخن اندر او زر است
فکر است چون ترازوی و عقل است جوهری
دارم بسی جواهر و جوهرشناس نه
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۷۲ - در مدح مولا شمسالدین وزیر و حسب حال خود
گر من به قرب جستن روی تو چُستمی
یک شب ز قید زلف تو چون باد جستمی
برگشتمی چو قطره به پهلو، همه جهان
در آب و خاک گوهر وصل تو جُستمی
قدّم که بود چون الف، اکنون شده است نون
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۷
ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را
از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را
گیرم حبیب روی نماید معاینه
کو دیدهای چنان که ببیند حبیب را
چون از جفای خار بر آتش گل آب شد
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۸
ای باد بر سلام ز ما آن درخت را
برگی بیار بلبل شوریده بخت را
عاشق کسی بود که چو محمود پاکباز
خاک ره ایاز کند تاج و تخت را
روزی ز گریهام دل تو نرمتر شود
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
آن به که روغنی بچکاند دماغ را
بر رو مپیچ سلسلهٔ زلف عنبرین
بر عارض تذرو مه پرٌ زاغ را
ای باد اگر به بردن جانت رسالت است
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
ساقی بیار جام شراب مغانه را
مطرب نکو بزن غزل نو ترانه را
پایان مباد دور قدح را که زیرکان
پایان ندیدهاند جفای زمانه را
واعظ مگو که مست نیابد قبول یار
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳
بر آب کار به که بسازیم کار آب
کاین بحر سرنگون فلک نیست جز سراب
من مست و رند و آنگه دعوی عقل و علم
بنیاد کار عقل ز مستی شود خراب
صوفی نداشت درد که دُردی نکرد نوش
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷
رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آب
چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب
محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما
محمل بر آب دیده ببستیم چون حباب
اشکم در آستین شد و میگیردم عنان
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۰
ای دم حضور صحبت جانان غنیمت است
بی بار تن مصاحبت جان غنیمت است
ای یوسف عزیز ز مصر دلم دمی
بیرون مرو که کلبهٔ احزان غنیمت است
ساقی بیار باده و بلبل بنال زار
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است
ما را از او نصیب نمک بر جراحت است
ساقی بیار راح که راحت دهد به روح
کز راح روح من همه از رنج راحت است
از تشنگی حلال نمیدانم از حرام
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۷۶
عمریست تا خیال تو در عهد جان ماست
یاد تو مونس دل و ورد زبان ماست
در محنت فراق تو خون شد دل و هنوز
مهر تو در میان دل خون فشان ماست
بگذر به تربتم که پس از ما هزار سال
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۷۸
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماست
خورشید شعلهای ز دم آتشین ماست
ما همچو ذرهایم هوادار و هر سحر
شمشیر مهر غرقه به خون در کمین ماست
زلف تو دین روشن ما تیره میکند
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۸۹
عاشق به کوی عشق ندانم که چند خاست
دانم که هیچکس نه چو من مستمند خاست
بر چرخ حسن روی تو ماه تمام شد
در باغ عشق قد تو سرو بلند خاست
بوسم لب تو را، دهنم پر شکر شود
[...]
