گنجور

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مرثیه شهیدان کربلا گوید

 

این نقد دل نثار شهیدان کربلا

چون خاک رهگذار شهیدان کربلا

طوری که قدر و منزلتش از فلک گذشت

سنگی است در مزار شهیدان کربلا

دین در حصار کعبه و از روی معنی است

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در نعت سید المرسلین گوید

 

مارا چراغ دیده خیال محمدست

خرم دلی که مست وصال محمدست

هرگز نبسته سایه او نقش بر زمین

کی نقش بندد آنکه مثال محمدست

مرغی که نامه احدیت بما رساند

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹ - در منقبت شاه نجف (ع)گوید

 

شاه نجف که هر دو جهان در پناه اوست

هرجا سری که هست همه خاک راه اوست

با مهر شاه هست نشانی که چون سهیل

بر هر که تافت رنگ عقیقی گواه اوست

بغض علی نشان بناگوش زردی است

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱ - در مرثیه شهید کربلا (ع) گوید

 

آمد عشور و خاطرم افکار کرده است

درد حسین در دل ما کار کرده است

کافر به مومن این نکند کان سگ یزید

با خاندان حیدر کرار کرده است

قدر حسین کم نشد و شد عزیز تر

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲ - در ماتم حسین (ع) گوید

 

آمد عشور و در همه ماتم گرفته است

آه این چه ماتم است که عالم گرفته است

ماه محرم آمد و بیگانه را چه غم

کاین برق به سینه محرم گرفته است

زان مانده است تشنه جگر خاک کربلا

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - نیز در مدح قاسم پرناک گوید

 

آمد بهار و سبزه دمید و جهان خوشست

ساقی بیار می که زمین و زمان خوشست

مطرب غزلسرای و حریفان ترانه گوی

معشوقه در کنار و قدح در میان خوشست

برخیز تا حکایت می در چمن کنیم

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - در مدح شاه نجف علی مرتضی (ع) گوید

 

شاه نجف که گوهر بحر عنایتست

چون بحر بیکران کرمش بی نهایتست

با هر نبی که بود بمعنی رفیق بود

سر نهان که میشنوی این حکایتست

بر دوش آفتاب رسالت نهاده پای

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰ - در ماتم و عزای حسین (ع) گوید

 

چرخ از شفق نه صاعقه در خرمنش گرفت

خون حسین تازه شد و دامنش گرفت

گردون که سوخت ز آتش لب تشنگی حسین

آن آتش بلاست که پیرامنش گرفت

بود از خطای چرخ که آهوی مشگبار

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۷ - در مدح شاه اسماعیل و کمان او گوید

 

شاهی که چرخ حلقه بگوش از کمان اوست

روی زمین به پشت کمان از امان اوست

سهم السعادتی که قرین ظفر بود

در قبضه کمان سعادت قران اوست

زاغ کمان اوست همایی که از شرف

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - توحید و منقبت معصومین

 

آن مبدعی که چشمه نطق از زبان گشاد

قفل در سخن بکلید زبان گشاد

آن پادشاه کز کرم و ذره پروری

در پیش ذره ذره چو خورشید خوان گشاد

در بارگاه شوکت خورشید پرتوش

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۶ - در مدح سید شریف گوید

 

شکر خدا که مژده راحت فرا رسید

آن ارزو که داشت دل ما بما رسید

آمد بهار زندگی و سبزه و نشاط

گو خرش برآ که موسم نشو و نما رسید

از عزتش بخاک رسید آیت امان

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۸ - در مدح معین الدین صاعدی گوید

 

گر مرغ دل ز مزتبه بر آسمان رسد

وز آسمان بپایه معراج جان رسد

ور سدره منتهای بلندی نبخشدش

شاید به خاکبوسی آن آستان رسد

مانامه را بطایر همت سپرده ایم

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۲ - در ماتم حسین (ع) گوید

 

واحسرتا که دیده ز حسرت پر آب شد

در ماتم حسین علی دل کباب شد

ای آسمان اگر در رحمت گشاده یی

ظلم تو بر حسین علی از چه باب شد

فرق شریف آل علی بر زمین چراست

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۶ - در مدح قاسم پرناک گوید

 

سلطان روم حمله چو بر خیل زنگ کرد

زد افتاب تیغ و زمین لاله رنگ کرد

درع ستاره شیر پلنگینه پوش چرخ

زیر قبا نهفته چو جرم پلنگ کرد

خورشید زین به نقش چو زد حلقه هلال

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۰ - در منقبت امیر المومنین (ع) گوید

 

ای با سپهر بوقلمون هیبتت به جنگ

روز و شب از نهیب تو گردیده رنگ رنگ

تیغت نهنگ معر که و جوش جوهرش

طوفان ماهیان بود از جنبش نهنگ

شیر حقی و طایر فرخنده یا علی

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۱ - مدح سید شریف

 

ای گفته اسان تو با چرخ نیل رنگ

کاهسته باش تا نخورد شیشه ات بسنگ

روی زمین ز تیغ تو آن موج خون زند

کز موج لرزه در تن بحر افتد از نهنگ

سید شریف ایکه کمر بسته تر است

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۷ - در موعظه گوید

 

ایدل گدایی از کرم کار ساز کن

خود را زمنت همه کس بی نیاز کن

توحید چیست ترک تعلق ز هر چه هست

یعنی بروی غیر در دل فراز کن

گوهر بزهر چشم نیز زد ز ناکسان

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۰ - در مصیبت حسین (ع) گوید

 

ایدل ز سوز گریه جگر را کباب کن

یاد از حسین تشنه بچشم پر آب کن

تن خاک کن بمهر حسین و بیاد ده

هر ذره خاک را شرف آفتاب کن

ای تشنه لب که چشمه کوثر طلب کنی

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۱ - برای سنگ مزار سروده است

 

ای همنفس که میگذری بر مزار من

زنهار یاد کن ز من و روزگار من

نشکفته بود یک گلم از صد هزار گل

ناگه بریخت باد اجل نوبهار من

من غمگسار خلق جهان بوده ام مدام

[...]

اهلی شیرازی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۷ - در مدح گوید

 

ای عکس از آفتاب ترا همبر آینه

کس را چه حد که تیز بیند در آینه

چون عکس خود در آینه بینی و لب گزی

او هم ز دیدن تو گزد لب در آینه

عیسی نماید از فلک آبگینه رنگ

[...]

اهلی شیرازی
 
 
۱
۲