گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱

 

همچو گل سرخ برو دست دستهمچو میی خلق ز تو مست مست
بازوی تو قوس خدا یافت یافتتیر تو از چرخ برون جست جست
غیرت تو گفت برو راه نیسترحمت تو گفت بیا هست هست
لطف تو دریاست و منم ماهیشغیرت تو ساخت مرا شست شست
مرهم تو طالب مجروح‌هاستنیست غم ار شست توام خست خست
ای که تو نزدیکتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶

 

بازرسیدیم ز میخانه مستبازرهیدیم ز بالا و پست
جمله مستان خوش و رقصان شدنددست زنید ای صنمان دست دست
ماهی و دریا همه مستی کنندچونک سر زلف تو افتاده شست
زیر و زبر گشت خرابات ماخنب نگون گشت و قرابه شکست
پیر خرابات چو آن شور دیدبر سر بام آمد و از بام جست
جوش برآورد یکی می کز اوهست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷

 

ای ز بگه خاسته سر مست مستمست شرابی و شراب الست
عشق رسانید تو را همچو جاماز بر ما تا بر خود دست دست
بازوی تو قوس خدا یافت یافتتیر تو از چرخ برون جست جست
هر گهری کان ز خزینه خداستدر دو لب لعل تو آن هست هست
فاش شد این عشق تو بی‌قصد مابند بدرید ز دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۹

 

بی تو حرام است به خلوت نشستحیف بود در به چنین روی بست
دامن دولت چو به دست اوفتادگر بهلی بازنیاید به دست
این چه نظر بود که خونم بریختوین چه نمک بود که ریشم بخست
هر که بیفتاد به تیرت نخاستوان که درآمد به کمندت نجست
ما به تو یک باره مقید شدیممرغ به دام آمد و ماهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

نیم شبی سیم برم نیم مستنعره‌زنان آمد و در در نشست
هوش بشد از دل من کو رسیدجوش بخاست از جگرم کو نشست
جام می آورد مرا پیش و گفتنوش کن این جام و مشو هیچ مست
چون دل من بوی می عشق یافتعقل زبون گشت و خرد زیر دست
نعره برآورد و به میخانه شدخرقه به خم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

بی تو نکردیم به جایی نشستبا تو نشستیم به هر جا که هست
صورت خوب از چه به گیتی بسیستچشم مرا مثل تو صورت نبست
لاف نخستین «بلی» می‌زنمروز نخستین که تو گویی:«الست»
زلف سیه را به ازان می‌شکنورنه بسی دل که بخواهد شکست
موی برست از کف امید ماوز کف موی تو نخواهیم رست
هر که کند گوش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۳۰ - سرنیزه

 

قاعدهٔ ملک ز سر نیزه است
کس نزند بر سر سرنیزه دست
عدل شود از دم سرنیزه راست
فتنه شود از سر سرنیزه پست
بس‌سر سرکش که‌ به‌ سرنیزه رفت
بس‌ دل ریمن که ز سرنیزه خست
فتنه بود صعوه و سرنیزه باز
ظلم بود ماهی و سرنیزه شست
همره سرنیزه بباید دو چیز
مغز حکیم و دل یزدان‌پرست
با خرد و راستی و تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

دامن وصل تو گر افتد به دست

پای به دامن کشم از هرچه هست

عشق توام چشم درایت بدوخت

مه‌ر توام دست کفایت ببست

شوق رخت پردهٔ عقلم درید

سنگ غمت شیشهٔ صبرم شکست

رنگ رخت آب برونم ببرد

مشک خطت ریش درونم بخست

ای دلم از یاد دهان تو تنگ

ای سرم از ساغر شوق تو مست

چون تو گلی را دل و جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی