گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۶

 

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلممی‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملم
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلیبار دل است همچنان ور به هزار منزلم
ای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مروکز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم
بارکشیده جفا پرده دریده هواراه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم
معرفت قدیم را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۷

 

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلممثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستیداروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان منریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال توبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی