گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۶

 

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمشبر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه راگرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتدفارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منندآتش عشق آن چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۶۱

 

آنچه ز تست حال من گفت نمی‌توانمشچون تو بمن نمی‌رسی من به تو چون رسانمش
هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کندهر چه به من رسد ز تو دولت خویشن دانمش
زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر توگر شکری رسد به من همچو مگس برانمش
زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمشرنج چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۲

 

آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش
چون تو بمن نمی رسی من بتو چون رسانمش
هر نفسم فراق تو وعده بمحنتی کند
هرچه بمن رسد ز تو دولت خویش دانمش
زهرم اگر دهی خورم چون شکر وز غیرتو
گرشکری رسد بمن همچو مگس برانمش
زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش
رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش
ملکم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی