گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۷

 

طی زمان کن ای فلک ، مژدهٔ وصل یار راپاره‌ای از میان ببر این شب انتظار را
شد به گمان دیدنی، عمر تمام و ، من همانچشم به ره نشانده‌ام جان امیدوار را
هم تو مگر پیاله‌ای، بخشی از آن می کهنور نه شراب دیگری نشکند این خمار را
شد ز تو زهر خوردنم مایهٔ رشک عالمیبسکه به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را

 

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را

یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را

از تو درون سینه ام برق تجلئی که من

با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را

ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد

عشق فریب می دهد جان امیدوار را

تا بفراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنم

باز به مرغزار ده طایر مرغزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری