گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶

 

باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوستگر چه غلط می‌دهد نیست غلط اوست اوست
گاه خوش خوش شود گه همه آتش شودتعبیه‌های عجب یار مرا خوست خوست
نقش وفا وی کند پشت به ما کی کندپشت ندارد چو شمع او همگی روست روست
پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یارمغز نداری مگر تا کی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

در صدف جان دردی نیست به جز دوست دوست

آنکه دل از عشق او زنده بود اوست اوست

نغز درین نه طبق نیست به جز عشق حق

هر چه به جز عشق او نیست به جز پوست پوست

قدسهی قامتان زان چمن آراست راست

روی پری پیکران زان گل رو روست روست

عشق مرا پیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵

 

آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوست
هیچ ز من مانده نیست هرچه بمانده­ست اوست
جامِ می و کنج و یار هر چه دگر جمله هیچ
شش جهتِ کاینات بر سرِ این چارسوست
موسی و ثُعبان و چوب سامری و عجلِ زر
او نکند التفات موسی اگر تندخوست
پیشِ من و پشت اگر نیک و بدی می­رود
هرچه از آن­جا بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری