گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۵

 

دید ز خون دلم لاله ستان خاک را
آبله دل شکست شیشه افلاک را
لاله و گل خون کنند بر سر هر شبنمی
گر به گلستان بری روی عرقناک را
تا لب ساغر رسید بر لب و دندان او
سر به ثریا رسید سلسله تاک را
بر دل آیینه ابر سایه دشمن بود
غوطه به خون می دهد باده دل پاک را
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی