گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۶

 

عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگویچاره ندانم که چیست؟ آنچه تو دانی بگوی
منتظرم تا مگر پیش من آیی شبیگر بتوانی بیا ور نتوانی بگوی
من به دلم یار تو، باز تو گر یار منهم به دلی کو نشان؟ ور به زبانی بگوی
دوش بر آن بوده‌ای تا بخوری خون منبی‌خبرم خون مخور، هر چه بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی