گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۱

 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفتچشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیمپرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافتسرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشقخرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی