گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۳

 

پرده خوش آن بود کز پس آن پرده داربا رخ چون آفتاب سایه نماید نگار
آید خورشیدوار ذره شود بی‌قرارکان رخ همچون بهار از پس پرده مدار
خیز که این روز ماست روز دلفروز ماستاز جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار
خیز که رستیم ما بند شکستیم ماخیز که مستیم ما تا به ابد بی‌خمار
خیز که جان آمدست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

 

تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست واربر مثل ذره‌ها رقص کنان پیش یار
شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخترقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار
از قدح جام وی مست شده کو و کیگرم شده جام دی سرد شده جان نار
روح بشارت شنید پرده جان بردریدرایت احمد رسید کفر بشد زار زار
بانگ زده آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۰

 

آید هر دم رسول از طرف شهر یاربا فرح وصل دوست با قدح شهریار
دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کلسجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار
بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوشنوح از این در خروش روح از این شرمسار
ای خرد دوربین ساقی چون حور بینباده منصور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۵

 

خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارچون نتواند کشید دست در آغوش یار
گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوستمن نتوانم گرفت بر سر آتش قرار
آتش آه است و دود می‌رودش تا به سقفچشمه چشمست و موج می‌زندش بر کنار
گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریمور تو ز ما بی نیاز ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۶

 

دولت جان پرورست صحبت آمیزگارخلوت بی مدعی سفره بی انتظار
آخر عهد شبست اول صبح ای ندیمصبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر
دور نباشد که خلق روز تصور کنندگر بنمایی به شب طلعت خورشیدوار
مشعله‌ای برفروز مشغله‌ای پیش گیرتا ببرم از سرم زحمت خواب و خمار
خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیعناله موزون مرغ بوی خوش لاله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۳

 

ره به خرابات برد، عابد پرهیزگارسفرهٔ یکروزه کرد، نقد همه روزگار
ترسمت ای نیکنام، پای برآید به سنگشیشهٔ پنهان بیار، تا بخوریم آشکار
گر به قیامت رویم، بی خر و بار عملبه که خجالت بریم، چون بگشایند بار
کان همه ناموس و بانگ، چون درم ناسرهروی طلی کرده داشت، هیچ نبودش عیار
روز قیامت که خلق، طاعت و خیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۱۴

 

باد بهاری وزید، از طرف مرغزارباز به گردون رسید، نالهٔ هر مرغ‌زار
سرو شد افراخته، کار چمن ساختهنعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورستسرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار
شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می‌خوردبید مگر فارغست، از ستم نابکار
شیوهٔ نرگس ببین، نزد بنفشه نشینسوسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۷ - در ستایش ملک الوزرا زین الدین دستور عراق

 

صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکارخنده زد اندر هوا بیرق او برق‌وار
بود چو گوگرد سرخ کز بر چرخ کبودداد مس خاک را گونهٔ زر عیار
خسرو چین از افق آینهٔ چین نمودزآینهٔ چرخ رفت زنگ شه زنگ بار
در سپر ماه راند تیغ زراندوده مهربر کتف کوه دوخت دست سپیده غیار
شد قلم از دست این، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۸ - مطلع دوم

 

بهر صبوح از درم مست در آمد نگارغالیه برده پگاه بر گل سوری بکار
بسته من اسب ندم پس بگه صبح دمکرد زبان عذرخواه آن بت سیمین عذار
بلبله برداشت زود کرد پس آنگه سلامگفت بود سه شراب داروی درد خمار
جام ز عشق لبش خنده زنان شد چو گلوز لب خندان او بلبله بگریست زار
چون سه قدح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۹ - مطلع سوم

 

کرد خزان تاختن بر صف خیل بهارباد وزان بر رزان گشت به دل کینه‌دار
سنبلهٔ چرخ را خرمن شادی بسوختکاتش خورشید کرد خانهٔ باد اختیار
چون زر سرخ سپهر سوی ترازو رسیدراست برابر بداشت کفهٔ لیل و نهار
حلقهٔ سیمین زره چون ز شمر شد پدیدغیبهٔ زرین فشاند بر سر او شاخسار
دست خزان در نشاند چاه زنخدان سیبلعب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۰ - در ستایش علاء الدین آتسزبن محمد خوارزم شاه

 

هین که به میدان حسن رخش درافکند یاربیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار
زیر رکابش نگر حلقه به گوش آسمانپیش عنانش ببین عاشیه کش روزگار
از بس خون‌ها که ریخت غمزهٔ سرتیز اوعشق به انگشت پای می‌کند آن را شمار
نقش سر زلف او رست مرا در بصرزآن که بهم درخوردعنبر و دریا کنار
قندز شب پوش او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۱ - مطلع دوم

 

دست صبا برفروخت مشعلهٔ نوبهارمشعله داری گرفت کوکبهٔ شاخ سار
ز آتش خورشید شد نافهٔ شب نیم سوختقوت از آن یافت روز خوش دم از آن شد بهار
خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهارنایب عیسی است ماه، رنگرز شاخ سار
گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبز پوشگشت ز پستان ابر دهر خرف شیر خوار
پروز سبزه دمید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۴۱

 

چیست ازین خوبتر در همه آفاق کاردوست به نزدیک دوست یار به نزدیک یار
دوست بر دوست رفت یار به نزدیک یارخوشتر ازین در جهان هیچ نبوده‌است کار


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در ستایش باده و تخلص به مدح

 

باز به صحرا رسید کوکبهٔ نوبهارساقی گلرخ بیا بادهٔ گلگون بیار
زان می چون لعل ناب کز مدد او مدامعیش بود بر دوام عمر بود خوشگوار
روح فزائی که او طبع کند شادمانآب حیاتی کز و مست شود هوشیار
همدم برنا و پیر مونس شاه و گدابر همه‌کس مهربان با همه‌کس سازگار
شیفته را دلپذیر دلشده را ناگزیرسوخته را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸

 

شب همه شب زاری بر در پروردگار

روز چو شد یاری خسته دلان فکار

داد گدائی بده بر در الله دوست

داد گدایان بده از مدد کردگار

غم ز دل خستگان تا بتوانی ببر

بر در حق نالها تا بتوانی بیار

یاد قیامت بروز تا بتوانی بکن

اشک ندامت بشب تا بتوانی بیار

کیسهٔ پر زر برو در ره مسکین بریز

کاسهٔ چوبین فقر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - د‌ر مدح فریدون میرزا گوید

 

ای ترک می فروش ای ماه میگسار

بنشین و می بنوش برخیز و می بیار

راه خطا مرو ترک عطا مکن

بیخ وفا مَکَن، تخم جفا مکار

بستان بده بنوش بنشین بگو بجوش

چندت ‌زبان خموش چندت روان فکار

پیش آر چنگ و نی بردار جام می

بفشان ز چهره خوی بنشان ز سر خمار

زیور چه می‌نهی زیور تراست ننگ

زینت چه می‌کنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰ - د‌ر مدح شجاع ‌السلطنه حسنعلی میرزا

 

زد به دلم ای نسیم آتش هجران یار

سوختم از تشنگی جرعهٔ آبی بیار

آب نه یعنی شراب ماه نه بل آفتاب

تا که بیفتم خراب تا که بمانم ز کار

قوت دل قوت جان مایهٔ روح روان

محنت از آن در نهان عشرت از آن آشکار

ساقی و جام و شراب هرسه به نور آفتاب

عکس رخ آن به جام‌ کرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱ - مطلع ثانی

 

مژده که شد در چمن رایت گل آشکار

مژده ‌که سر زد سمن از دمن و مرغزار

وجد کنان شاخ‌ گل از اثر باد صبح

رقص ‌کنان سرو ناز بر طرف جویبار

لاله به‌ کف جام می‌ گشته مهیای عشق

گر چه ز نقصان عمر هست به دل داغدار

گوش فراداده ‌گل تا به چمن بشنود

از دهن عندلیب شرح غم بی‌شمار

زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - مطلع ثالث

 

ای‌گهر اندرگهر تاجور و شهریار

داور هوشنگ هوش خسرو جم اقتدار

خط‌ کمال تو بود آنکه به یک انحراف

هیات نه چرخ ساخت دایره‌بان آشکار

قطب‌فلک رای تست طرفه‌که برعکس قطب

رای تو درگردش است بر فلک روزگار

در عظمت ‌کاخ تست ثانی ‌گردون ولی

این متزلزل بود وان به مکان استوار

حکم ترا در شکوه نسبت ندهم به‌کوه

زانکه فتد زلزله زابخره برکوهسار

رای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۰

 

ای صنمِ خرگهی خیمه برون زد بهار
گر ز جهان آگهی بادۀ نوشین بیار
خیز به بستان خرام باده همی خور مدام
گشته جهانی به کام دست ز شادی مدار
در دلِ لاله ز باد عنبرِ سارا فتاد
دستِ صبا چون گشاد نافۀ مشکِ تتار
ای پسرِ سیم تن گشت شکفته سمن
وز خوشی آخر چمن زار شد و مستعار
خیز نزاری و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۲

 

باغ چو دیباوشی‌ست در قدم نوبهار
نالۀ مرغان خوش است بر رخِ گُل زار‌ زار
چون ز نسیمِ صبا گشت معطّر هوا
فاخته شد با نوا بر سرِ هر کوه‌سار
خیز و دو سه باده‌خور پردۀ خود را بدر
پس کن ای خوش پسر راز نهان آشکار
از طربِ بلبلی خفته به زیرِ گلی
مست چو لایعقلی خرمنِ گل در کنار
عیش همین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری