گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۶

 

ای رخ تو قبلهٔ خورشید پرستانپرتو روی چو مهت شمع شبستان
تشنه به خون من بیچارهٔ مسکینسنبل سیراب تو برطرف گلستان
با گل رویت چه زند لاله و نسرینبا سر کویت چه کنم گلشن و بستان
طلعت خورشید و شست یا قمرست اینپستهٔ شکر شکنت یا شکرست آن
ای تنم از پای در آورده بافسوسوی دلم از دست برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۰

 

بوی بهار آمده ست و وقت گل ستان
باد خزان رفت و فتنه های زمستان
باغ و چمن از نسیم گل شده بویا
سرو سهی سایه اوفکنده به بستان
روی زمین از بهار غنچه گرفته ست
سوی چنار آمده ست بلبل دستان
وقت نشاط است و خرّمی و جوانی
بی خبران غافل اند خفته چو مستان
جام و صراحی بَرَد به سایه گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری