گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۷

 

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضاالا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید
ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمدگر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
چه پروای سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۴

 

نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آیدکه پیشم از پی تیر خود آن ابرو کمان آید
مگوییدش حدیث کوه درد من که می‌ترسمچو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید
از آنم کس نمی‌پرسد که چون پرسد کسی حالمباو گویم غم دل آنقدر کز من به جان آید
بیا ای باد خاکم بر سر هر رهگذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶

 

سحرگه سوی ما بویی اگر زآن دلستان آید
چو صحت سوی بیماران و سوی مرده جان آید
بسا عاشق که او خود را بسوزد همچو پروانه
گر آن سلطان مه رویان چو شمع اندر میان آید
از آن حسرت که بی رویش نباید دید گلها را
دلم چون غنچه خون گردد چو گل در بوستان آید
چو صید از دام جست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۲

 

سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید
چو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید
نگارا، دیده در ره مانده ام وین آرزو در دل
که یارب، نازنین یاری چو تو بر من چسبان آید
حذر کن از دم سرد گرفتاران، مباد آن دم
کزینسان، تندبادی بر چنان سرو روان آید
غمت هر شب رسد در کشتنم، وانگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی