گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷

 

بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟دلت را چیست در خاطر چه سرداری؟ چه میگویی؟
من از مستی نمیدانم حدیث خویشتن گفتنتو در باب من مسکین که هشیاری، چه میگویی؟
مرا گفتی که: زاری کن، که فریادت رسم روزیکنون چون زاریم دیدی، ز بیزاری چه میگویی؟
دمی خواهم که سوی من قدم را رنجه گردانیاجابت میکنی؟ یا عذر می‌آری؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی