گنجور

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۱ - پائیز و زمستان

 

روان شد لشگر آبان به طرف جوببار اندر
نهاده سیمگون رایت به کتف کوهسار اندر
نهان شد دامن البرز در میغ و بخار اندر
تو گویی گرد کُه بستند پولادین حصار اندر
چو بر بستان کفن پوشید برف تندبار اندر
درخت سرو بر تن کرد رخت سوگوار اندر
درختان لرز لرزان در میان جویبار اندر
به پای هر درختی برگ‌ها گشته نثار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۲ - تجدید مطلع (در توصیف مازندران)

 

خوشست اکنون اگر جویی به آبسکون گذار اندر
سوی مازندران تی و برگیری قرار اندر
گهی بر ساحل دریا بخوید و مرغزار اندر
گهی بر طرف بابل رود با بوس و کنار اندر
گهی غلطیده درگردونه‌های برق‌سار اندر
گهی بنشسته بر تازی کمیت راهوار اندر
خوشا مازندران ویژه پاییز و بهار اندر
به خاصه طرف آبسکون بدان دریاکنار اندر
زمینش سال‌ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۴۰ - در مدح امیر نصر بن ناصرالدین سبکتگین

 

گر از عشقش دلم باشد همیشه زیر بار اندر
چرا گم شد رخش باری بزلف مشکبار اندر
اگر طعنه زند قدّش بسر و جویبار اندر
چرا رخنه کند غمزه ش بتیغ ذوالفقار اندر
شکسته زلف مشک افشان بگرد روی یار اندر
بشیطانی نیت ماند بیزدانی نگار اندر
جفا گوئی گرفتستی وفا را در کنار اندر
تو پنداری گل سوری شکفتستی بقار اندر
گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۴۹

 

دو شب‌ گویی که یکجای است‌ گرد یک بهار اندر
و یا زلفین مشکین است‌ گرد روی یار اندر
از آن‌ کوته بود زلفش بر آن روی نگارینش
که‌ کوتاهی بود شب را در ایام بهار اندر
نگار قند لب‌ کاو را بود در جعد سیصد چین
چنو یک بت نبیند کس به چین و قندهار اندر
دل اندر عشق او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی