گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۷

 

شنو پندی ز من ای یار خوش کیشبه خون دل برآید کار درویش
یقین می‌دان مجیب و مستجابستدعای سوخته درویش دل ریش
چو آن سلطان بی‌چون را بدیدیغنی گشتی رهیدی از کم و بیش
چو اسماعیل قربان شو در این عشقولی را بنده شو گر نیستی میش
چو پختی در هوای شمس تبریزاز این خامان بیهوده میندیش


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۴

 

به قبرستان گذر کردم کم وبیشبدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن در خاک رفتهنه دولتمند برده یک کفن بیش


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۵

 

شب تار است و گرگان میزنند میشدو زلفانت حمایل کن بوره پیش
از آن کنج لبت بوسی بمودهبگو راه خدا دادم بدرویش


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸

 

بتی از دور اگر بینی مرو پیش

که من دیدم سزای خویش از خویش

بکوی دلبری افتد گذارت

بهر دو دست گیر ای دل سر خویش

در آن کو صد بلا می‌آید از پس

در آن کو صد خطر میخیزد از پیش

شود تن زار و جان مأوای انوار

جگر از غصه خون دل از جفا ریش

گهی از غمزهٔ بر دل خورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴

 

مکن بر من ستم جانا از ین بیش
بکارت می نیاید به بیندیش
لبت خون می چکاند از دل من
نمک خون آورد پیوسته از ریش
مرا دل خود ز جور چرخ ریشست
تو بیهوده نمک بر ریش مپریش
بخون زندگانی تشنه ام زانک
که سیر آمد دلم از هستی خویش
ازین پس دست ما و دامن صبر
ببینم تا چه خواهد آمدن پیش
همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۱۹ - ایضا له

 

مرا گفتند مولانا چنین گفت
که جزو شعر خادم دید در پیش
چرا گندم همی بخشد فلانی
که نتواند شکستن نانک خویش
اگر ممدوح دیگر چون تو باشد
مرا باید که باشد لوت ازین بیش
به استظهار این دست و مروّت
نشاید خویشتن را کرد درویش


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل