گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶

 

چه مقصود ار چه بسیاری دویدیمکه از مقصود خود بویی ندیدیم
بسی زاری و دلتنگی نمودیمبسی خواری و بی برگی کشیدیم
بسی در گفتگوی دوست بودیمبسی در جستجویش ره بریدیم
گهی سجاده و محراب جستیمگهی رندی و قلاشی گزیدیم
به هر ره کان کسی گیرد گرفتیمبه هر پر کان کسی پرد پریدیم
چو عشق او جهان بفروخت بر مابه جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » من و تو از دل و دین نا امیدیم

 

من و تو از دل و دین نا امیدیم

چوبوی گل ز اصل خود رمیدیم

دل مامرد و دین از مردنش مرد

دو تامرگی بیک سود اخریدیم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۳

 

هر آن نقشی که بر دیده کشیدیم
به جز نور جمال او ندیدیم
به گرد نقطه چون پرگار گشتیم
به آخر هم بدان اول رسیدیم
چو قطره غرق بحر عشق گشتیم
محیطی را به یک دم در کشیدیم
خراباتست و ما مست و خرابیم
ز هر خم مئی جامی چشیدیم
به عالم نعمت الله را نمودیم
از آن دم روح در مَردم دمیدیم


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی