گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳

 

مرا چون ناف بر مستی بریدیز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دمپدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهانزهی قفل و زهی این بی‌کلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جانجنون را عقل‌ها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خممنزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بینزهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۴

 

از این تنگین قفس جانا پریدیوزین زندان طراران رهیدی
ز روی آینه گل دور کردیدر آیینه بدیدی آنچ دیدی
خبرها می‌شنیدی زیر و بالابر آن بالا ببین آنچ شنیدی
چو آب و گل به آب و گل سپردیقماش روح بر گردون کشیدی
ز گردش‌های جسمانی بجستیبه گردش‌های روحانی رسیدی
بجستی ز اشکم مادر که دنیاستسوی بابای عقلانی دویدی
بخور هر دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۵

 

دگرباره شه ساقی رسیدیمرا در حلقه مستان کشیدی
دگرباره شکستی تو بها رابه جامی پرده‌ها را بردریدی
دگربار ای خیال فتنه انگیزچو می بر مغز مستان بردویدی
بیا ای آهو از نافت پدید استکه از نسرین و نیلوفر چریدی
همه صحرا گل است و ارغوان استبدان یک دم که در صحرا دمیدی
مکن ای آسمان ناموس کم کنکه از سودای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

دلم بردی نگارا وارمیدیجزاک‌الله خیرا رنج دیدی
به جان چاکرت ار قصد کردیبحمدالله بدان نهمت رسیدی
خطا گفتم من از عشقت به حکمتمعاذالله که از من این شنیدی
نیابد بیش از این دانم غرامتکه خط در دفتر جانم کشیدی
کنون باری به وصلت درپذیرمچون با این جمله عیبم درخریدی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۲

 

زهی! زلف و رخت قدری و عیدیقمر حسن ترا کمتر معیدی
همه خوبان عالم را بدیدمبر آن طوبی ندارد کس مزیدی
مراد چرخ ازرق جامه آنستکه باشد آستانت را مریدی
برآن درگه بمیرم، بس عجب نیستبه کوی شاهدی گور شهیدی
به گنجی می‌خرم وصل ترا، گرز کنجی بر نیاید من یزیدی
شبی در گردنت گویی بدیدمدو دست خویش چون حبل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟که ناگه دامن از من درکشیدی
چه افتادت که از من برشکستی؟چرا یکبارگی از من رمیدی؟
به هر تردامنی رخ می‌نماییچرا از دیدهٔ من ناپدیدی؟
تو را گفتم که: مشنو گفت بد گویعلی‌رغم من مسکین شنیدی
مرا گفتی: رسم روزیت فریادعفا الله نیک فریادم رسیدی!
دمی از پرده بیرون آی، باریکه کلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴

 

چه کردم؟ دلبرا، از من چه دیدی؟که کلی از من مسکین رمیدی
چه افتادت که از من سیر گشتی؟چرا یک بارگی از من بریدی؟
من از عشقت گریبان چاک کردمتو خوش خوش دامن از من در کشیدی
نگویی تا چه بد کرد بجایت؟که روی نیکو از من در کشیدی
بسی گفتم که: مشنو گفت دشمنعلی رغم من مسکین شنیدی
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی