گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۵

 

چنان در قید مهرت پای بندمکه گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریمگهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بارحدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوستمده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۲۲

 

به دل دیرین بنایی بود کندمبه جای او ز نو طرحی فکندم
خریدارانه چشمی دید سویمنگفت اما هنوز از چون و چندم
قبولی زان نگه می‌یابم ای بختبسوزان بهر چشم بد سپندم
نگهبانت به سوی فتنه و نازفریبم می‌دهند و می‌برندم
ره پر تیغ و تیر غمزه پیش استخداوندا نگه دار از گزندم
برو وحشی تو صید زلف او باشکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۰۶

 

نذونی ای فلک که مستمندم
وامو پر بد مکه که دردمندم
بیک گردش که میکردی ببینی
چو رشته مو بسامانت ببندم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر