گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳

 

زهی در کوی عشقت مسکن دلچه می‌خواهی ازین خون خوردن دل
چکیده خون دل بر دامن جانگرفته جان پرخون دامن دل
از آن روزی که دل دیوانهٔ توستبه صد جان من شدم در شیون دل
منادی می‌کنند در شهر امروزکه خون عاشقان در گردن دل
چو رسوا کرد ما را درد عشقتهمی کوشم به رسوا کردن دل
چو عشقت آتشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار