گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالتچرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
بپویم بو که در گنجم به کویتبجویم بو که دریابم جمالت
کمالت عاجزم کرد و عجب نیستکه تو هم عاجزی اندر کمالت
شبم روشن شده است و من ز خوبیندانم بدر خوانم یا هلالت
مرا پرسی که دل داری؟ چه گویمکه بس مشکل فتاده است این سؤالت
خیالت دوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

زهی! شب نسخه‌ای از زلف و خالتتراز کسوت خوبی جمالت
حروف نقش چین را نسخه کردهمسلسل گشتن زلف چو دالت
به نام ایزد، چه فرخ فالم امروز!که دیدم طلعت فرخنده فالت
اگر بودی مرا در دست مالینمی‌بودم بدین سان پایمالت
بسی گندم نمایی می کنی، لیکنشاید شد بدین‌ها در جوالت
تو می‌گوئی که که: من ما هم، ولیکنمن مسکین ندیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

تماشا گاه جانها شد خیالت
تمناگاه دلها زلف و خالت
به غلطم بی خبر چون قرعه فال
چو بینم طلعت فرخنده فالت
مدارا این چشم من چون دلو پر آب
که باشد آفتاب من و بالت
اشارت کردی از ابرو به خونم
مرا باری مبارک شد جمالت
نه جان از لب درون آمد نه بیرون
بلا شد عشق پا بوس خیالت
چو خوش می می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی