گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

امید وصل تو کاری درازستامید الحق نشیبی بی‌فرازست
طمع را بر تو دندان گرچه کندستتمنا را زبان باری درازست
ره بیرون شد از عشقت ندانمدر هر دو جهان گویی فرازست
به غارت برد غمزه‌ت یک جهان جانلبت را گو که آخر ترکتازست
در این ماتم‌سرا یعنی زمانهبسا عید و عروسی کز تو بازست
نگویی کاین چنین عید و عروسیطرب در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۷

 

به دیدار توام چندان نیازست
که شرحش چون شبِ هجران درازست
دگر خوابم نمی گیرد که تا روز
همه شب چشمم از اندیشه بازست
نیازم در نمی گیرد همانا
درِ امّید مشتاقان فرازست
تو می دانی و من اسرار معلوم
کسی دیگر نداند کاین چه رازست
وفا می کن که جانِ اهل معنی
فدایِ راهِ یارِ پاک بازست
بناز از کام رانی بر جوانی
که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری