گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

ندانم تا چه کارم اوفتادستکه جانی بی قرارم اوفتادست
چنان کاری که آن کس را نیفتادبه یک ساعت هزارم اوفتادست
همان آتش که در حلاج افتادهمان در روزگارم اوفتادست
دلم را اختیاری می‌نبینمخلل در اختیارم اوفتادست
مگر با حلقه‌های زلف معشوقشماری بی‌شمارم اوفتادست
مگر در عشق او نادیده رویشدلی پر انتظارم اوفتادست
شبی بوی می او ناشنودهنصیب از وی خمارم اوفتادست
هزاران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار