گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷

 

مپندار از لب شیرین عبارتکه کامی حاصل آید بی مرارت
فراق افتد میان دوستدارانزیان و سود باشد در تجارت
یکی را چون ببینی کشته دوستبه دیگر دوستانش ده بشارت
ندانم هیچ کس در عهد حسنتکه بادل باشد الا بی بصارت
مرا آن گوشه چشم دلاویزبه کشتن می‌کند گویی اشارت
گر آن حلوا به دست صوفی افتدخداترسی نباشد روز غارت
عجب دارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷

 

نپرسی حال یار دلفکارتکه هجران چون کند با روزگارت
ته که روز و شوان در یاد موییهزارت عاشق با مو چه کارت


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

چه شیرین گفت خسرو این عبارت

که نبود وصل شیرین بی‌مرارت

سرم را در ره وصل تو دادم

که بی‌سرمایه صعب افتد تجارت

سزد گر زندهٔ جاوید مانم

که مرگ آمد ندیدم از حقارت

مرا تهدید کشتن چون کند دوست

به عمر جاودان بخشد بشارت

برون نه از دل سوزان من پای

که می‌ترسم بسوزی از حرارت

که دارد فرصت خونخواری تو

که صدتن می کشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت

ز ما صد دل وز آن مه یک اشارت

دلا از چشم خونخوارش‌ حذر کن

که بی‌رحمند ترکان وقت غارت

به خون دل بسازم از غم دوست

‌ناعت کرد باید در تجارت

چو سنگ سختم آتش در درونست

تنم را زان نمی سوزد حرارت

از آن رو بی ‌تو چشمم کس‌ نبیند

که نبود بی‌تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی