گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

تو را در ره خراباتی خراب استگر آنجا خانه‌ای گیری صواب است
بگیر آن خانه تا ظاهر ببینیکه خلق عالم و عالم سراب است
در آن خانه تو را یکسان نمایدجهانی گر پر آتش گر پر آب است
خراباتی است بیرون از دو عالمدو عالم در بر آن همچو خواب است
ببین کز بوی درد آن خراباتفلک را روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۴

 

کجا میل کبابم در شراب است؟
بط می هم شراب و هم کباب است
چو بط، جانم بود در عالم آب
به چشم من جهان بی می سراب است
هر آن آهی که دارد لختی از دل
بلند اختر چو شعر انتخاب است
نلرزد شعله بر بال سمندر
رخ او را چه پروای نقاب است؟
خطا را گر کنی از فهم خود دور
بدانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۷۹

 

بیا کز رفتنت جانم خراب استدل از شور نمکدانت کبابست
درنگ آمدن ای عمر کم کنکه عمر از بهر رفتن در شتاب است


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۸۰

 

ندارد چشمهٔ خورشید آبیکزان چشمه تو بردی هر چه است
نباشد هیچ بوی نافه از مشکولی موی تو یک‌سر مشک نابست
چو بر شیرین لبت از رخ چکد خویتمامی آب آن شربت گلابست
مرا گریک سوا لی از لب تستز چشمت ده جواب ناصوابست
سخن گوید چو خسرو پیش چشمشزبون غمزهٔ حاضر جوابست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

 

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

براه دیگران رفتن عذاب است

گر از دست تو کار نادر آید

گناهی هم اگر باشد ثواب است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » دلا رمز حیات از غنچه دریاب

 

دلا رمز حیات از غنچه دریاب

حقیقت در مجازش بی حجاب است

ز خاک تیره میروید ولیکن

نگاهش بر شعاع آفتاب است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بساطم خالی از مرغ کباب است

 

بساطم خالی از مرغ کباب است

نه در جامم می آئینه تاب است

غزال من خورد برگ گیاهی

ولی خون دل او مشک ناب است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » حقیقت

 

عقاب دوربین جوئینه را گفت

نگاهم آنچه می بیند سراب است

جوابش داد آن مرغ حق اندیش

تو می بینی و من دانم که آب است

صدای ماهی آمد از ته بحر

که چیزی هست و هم در پیچ و تاب است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری