بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۴
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی
به طبع آرزویم، تر دماغی کرده توفانی
نگه صورت نبندد بیگشاد بال مژگانی
تماشا پیشه را لازم بود چاک گریبانی
بقدر شوخی آه است دل مغرور آزادی
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۷
نمیباشد چو من در کسوت تجرید عریانی
که سر تا پا به رنگ سوزنم چشمی و مژگانی
ندارد آه حسرت جز دل خون بسته سامانی
خدنگ بوی گل را نیست غیر از غنچه پیکانی
چو شمع از ما چکیدن هم درین محمل غنیمت دان
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۸
نمیدانم ز گلزارش چه گل چیدهست حیرانی
به چشمم میکند موج پر طاووس مژگانی
شوم محو فنا تا خاک آن ره بر سرم باشد
مباد از سجده بینم آستانش زیر پیشانی
طلسم وحشت صبحم مپرسید از ثبات من
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۹
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانی
حبابم را لباس بحرتنگ آمد به عریانی
ز بس ماندم چو چشم آینه پامال حیرانی
نگاهم آب شد در حسرت پرواز مژگانی
نفس در سینهام موجیست از بحر پریشانی
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۵
چو دل می خواهم از شوخ خدنگ ناز مژگانی
به جای نام بر لوح مزارم نقش پیکانی
نماند از عقده ی دل گر چه جا از وسعت مشرب
توان از مشت خاکم ریختن رنگ بیابانی
کدامین شاخ گل امروز دارد جلوه در گلشن
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۷
گهی معشوق و گه عاشق گهی جسمی و گه جانی
شوم قربانت ای بدخو که هم اینی و هم آنی
بجز نیکی مکن زینهار در عالم دگر کاری
که روزی چند در این خانهٔ ویرانه مهمانی
چسان فردا توانی دید خورشید جمالش را
[...]
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۸
ز بس این تن پرستان کرده خم گردن به آسانی
ز جا برخاستن گردیده مشکل از گرانجانی
مبر امید خود را نزد ابنای زمان ای دل
که موج بحر نومیدی است ز ایشان چین پیشانی
به هر تار سر زلف تو بستم دل ندانستم
[...]
سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۸ - مرثیه درباره ی فوت صباحی بید گلی
هزار افسوس از حاجی سلیمان صباحی آن
که صبح معرفت را بود رایش مهر تابانی
دریغ و درد از آن گنج حقایق آنکه بود او را
درون بحر گهر زائی برون ابر در افشانی
به علم انکار کردی صد فلاطون را به تحقیقی
[...]
خالد نقشبندی » قصاید » در مدح شاه عبدالله
دهید از من خبر آن شاه خوبان را به پنهانی
که عالم زنده شد بار دگر از ابر نیسانی
صف نظارگان در انتظارش چشم در راهند
پری رویان همه جمع اند و مطرب در غزلخوانی
خرامان و چمان با صد هزاران عشوه و دستان
[...]
خالد نقشبندی » قطعات » قطعه شماره ۲۷
بحمدالله که از اقبال و بخت خسرو ثانی
در درج مروت، اختر برج جهانبانی
چراغ دودمان شیر شیران، شاه گردون جاه
حسن بیگ آنگه زیبد نور چشم عالمش خوانی
ز آزاری که عالم از غمش بودند در ماتم
[...]
یغمای جندقی » دیوان اشعار » سرداریه » غزلیات » شمارهٔ ۳۵
همی خواهم به آویز مراد انگیز جولانی
دریغ ای پهنه ...کیهان تنگ میدانی
گره زرین خور...مشکین چنبره گردون
به لاغ نی سواران خوش دریغا گوی و چوگانی
زمین کوتاه دامان آسمان تنگ ارنه می کردم
[...]
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۵۶
گرفت از سیل اشکم خانه تن ساز ویرانی
مرا کشتی شکست آخر در این دریای طوفانی
چه قامت ها که چوگان شد، چه سرها گوی میدان شد
عفاک الله از آن گوی زنخ و آن زلف چوگانی
آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۱
تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانی
که دستان ساز شد هر بلبلی بر طرف بستانی
نشان از خیمه لیلی در این وادی نمی بینم
کنم مجنون صفت هر روز گر طوف بیابانی
لبت دارد دوای دردم و ناچار میمیرد
[...]
آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۴
شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانی
بروز عید اندر کیش ما رسم است قربانی
خضر را گو مناز از آب حیوانت تو چندانی
که ابر از بحر میخانه بمستان داد بارانی
میان لیلی و مجنون مگو باشد بیابانی
[...]
آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۰
سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی
از این حیرت مرا ای خضر رحمت کن که برهانی
سرا پا چون شدم زنجیری زلف پریشانش
نه بینی در وجودم یکسر مو جز پریشانی
برهمن راندم از بتکده شیخ از در کعبه
[...]
آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۶
الا ای باغبان خاصیت سرو روان دانی
اگر آن سروبالا را به جای سرو بنشانی
بنازم ایزد گلی دارم که از خار و خزان فارغ
اگر آن گل ببینی روی از گلشن بگردانی
اگر دامنکشان آید به باغ آن سرو گلچهره
[...]
ساغر کنگاوری » قصاید » شمارهٔ ۳
در این منزلگه فانی چنان آسوده میمانی
که هر سو کاروانی را ز مرگش ساربان بینی
ساغر کنگاوری » قصاید » شمارهٔ ۳
ز الفاظ و معانی جز حدیث عشق اگر خوانی
همه گفتار بیمعنی و تقریر و بیان بینی
ساغر کنگاوری » قصاید » شمارهٔ ۳
تو با این جهل و نادانی رموز عشق کی دانی
که کُه را کاه میخوانی و کَه را کهکشان بینی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰
لب شیرین تو را دادند تا شکر بیفشانی
پس آنگه جان شیرین را به شکرخنده بستانی
مسلمان زاده نتواند که روی از قبله گرداند
من از تو رو نگردانم گر از من رو بگردانی
من از خاک سر کویت به خاری بر نمیخیزم
[...]
