گنجور

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۸۶ - سرود گفتن نیکسا از زبان شیرین

 

لب دریا و آنگه قطره آب

رخ خورشید و آنگه کرم شبتاب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۸۶ - سرود گفتن نیکسا از زبان شیرین

 

بخسبانم ترا من می خورم ناب

که من سرمست خوش باشم تو در خواب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین

 

چو شیرین گشت شیرین‌تر ز جلاب

صلا در داد خسرو را که دریاب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین

 

ز رنگ‌آمیزی آن آتش و آب

شبستان گشته پرشنگرف و سیماب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین

 

بنفشه زلف را چندان دهد تاب

که باشد یاسمن را دیده در خواب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۰۴ - تمثیل موبد اول

 

یکی گفتا بدان ماند که در خواب

در اندازد کسی خود را به غرقاب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۲ - کشتن شیرویه خسرو را

 

به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب

کنم بیدار و خواهم شربتی آب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۲ - کشتن شیرویه خسرو را

 

ز بس خون کز تن شه رفت چون آب

در آمد نرگس شیرین ز خوشخواب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۳ - جان دادن شیرین در دخمه خسرو

 

به بزم خسرو آن شمع جهانتاب

مبارک باد شیرین را شکر خواب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۶ - در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را

 

که از شبها شبی روشن چو مهتاب

جمال مصطفی را دید در خواب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۶ - در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را

 

کلیدی در میان دید از زر ناب

چو شمعی روشن از بس رونق و تاب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۶ - در خواب دیدن خسرو پیغمبر اکرم را

 

به عینه گفت کاین شکل جهان‌تاب

سواری بود کان شب دید در خواب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۷ - نامه نبشتن پیغمبر به خسرو

 

در آن شهر آدمی باشد بهر باب

توئی زان آدمی یک شخص در خواب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب

 

کلوخ انداخته چون خشت در آب

کلوخ اندازیی ناکرده دریاب

نظامی گنجوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۲۰ - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

 

چرا می‌باید ای سالوک نقاب

در آن ویرانه افتادن چو مهتاب

نظامی گنجوی
 
 
۱
۲
۳