گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۴

 

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصورنظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور
چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلقنه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور
درون چاه ز خورشید روح روشن شدز نور خارش پذرفت نیز دیده کور
بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدستاز آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور
مگو که خفته نیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۵

 

به من نگر که منم مونس تو اندر گوردر آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
سلام من شنوی در لحد خبر شودتکه هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور
منم چو عقل و خرد در درون پرده توبه وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور
شب غریب چو آواز آشنا شنویرهی ز ضربت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۱

 

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمورخراب کار مرا شمس دین کند معمور
خدیو عالم بینش چراغ عالم کشفکه روح‌هاش به جان سجده می‌کنند از دور
که تا ز بحر تحیر برآورد دستشهزار جان و روان‌های غرقه مغمور
گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفرچو او بتابد پرتو بگیرد آن همه نور
از آن صفا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - تغزل در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

 

نظر دریغ مدار از من ای مه منظورکه مه دریغ نمی‌دارد از خلایق نور
به چشم نیک نگه کرده‌ام تو را همه وقتچرا چو چشم بد افتاده‌ام ز روی تو دور
تو را که درد نبودست جان من همه عمرچو دردمند بنالد نداریش معذور
تن درست چه داند به خواب نوشین درکه شب چگونه به پایان همی برد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۰

 

به دور عدل تو در زیر چرخ میناییچنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور
که باز شانه کند همچو باد سنبل رابه نیش چنگل خون ریز تارک عصفور


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳ - در مدح صدر اجل ضیاء الدین منصور

 

رییس مشرق و مغرب ضیاء الدین منصورکه هست مشرق و مغرب ز عدل او معمور
به اصطناع بیاراست دستگاه وجودبه استناد بیفزود پایگاه صدور
سپهر قدری کاندر ازای قدرت اوشکوه گردون دونست و روز انجم زور
گرفته مکنت او عرصهٔ صباح و مساببسته طاعت او گردن صبا و دبور
نوایب فلکی در خلاف او مضمرسعادت ابدی بر هوای او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵

 

بضیاء دولت و دین خواجهٔ جهان منصورکه هست عالم فانی به ذات او معمور
به کلک بیاراست پیشگاه هنربه جاه قدر بیفزود پایگاه صدور
به پیش عزمت خاک کثیف باد عجولبه پیش حلمش باد عجول خاک صبور
به جنس جنس هنر در جهان تویی معروفبه نوع‌نوع شرف در جهان تویی مشهور
به جود قدرت آن داری ارچه ممکن نیستکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵

 

زهی طناب سراپردهٔ تو گیسوی حوربزن سریر توجه ببارگاه سرور
کجا منزل کروبیان بری هودجاز این طوافگه اهرمن نکرده عبور
علم چگونه زنی بر فضای عالم قدساگر برون نبری رخت از اینسرای غرور
چو این سراچهٔ خاکی مقام عاریتیستبعاریت نتوان گشت از این صفت مغرور
اگر بگلشن انظر الیک ره نبریکجا بگوش تو آید صفیر طایر طور
ببین که تخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹

 

بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نورشراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور
کمینه خادمهٔ بزمگاه ماست نشاطکهینه خادم خلوتسرای ماست سرور
معطرست دماغ معاشران ز بخارمعنبرست مشام صبوحیان ز بخور
ببند خادم ایوان در سراچه که مابدوست مشتغلیم و ز غیر دوست نفور
ز نور عشق برافروز شمع منظر دلبه حکم آنکه مه از مهر می‌پذیرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۳

 

اگر هزار گنه بنده‌ای کند نبود
چنان بزرگ که اندک جریمه سرور
ستارگان همه در گرد شند بر گردون
گرفت نیست بران جمع جز که بر مه و خور


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۴

 

پریر روز به حمام در فقیری را
به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور
فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد
چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور
از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل
فقیر گفت که ای خواجه نیستی معذور
دل مرا که به کلی خراب کرده توست
گمان مبر که به یک مشت گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۲

 

قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور

که نیست خانهٔ زنجیر بی‌صدا معمور

وجود عاریت آیینه‌دار تسلیم است

مخواه غیر خمیدن ز پیکر مزدور

محیط فال حبابی نزد ز هستی من

نماید آینه ‌ام را مگر سراب از دور

به یاد جلوه قناعت‌کن و فضول مباش

که سخت آینه ‌سوز است حسن خلوت طور

نقاب معنی مطلوب از طلب واکرد

قدح دماندن خمیازه بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۳

 

نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور

چو بوی‌گل شدم آخر به خاموشی مشهور

ز جلوهٔ تو چه‌گوید زبان حیرت من

که هست جوهر آیینه درسخن معذور

به یاد لعل تو شیرازه می‌توان بستن

چو غنچه دفتر خمیازه برلب مخمور

سر بریده نجوشد چرا ز پیکر شمع

به محفل تو که آیینه می‌دهد منصور

اگر رهی به ادبگاه درد دل می‌برد

شکست شیشهٔ ما محتسب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۰ - در ستایش مدح خسروخان خواجه حکمران اصفهان

 

سه چیز هست‌ کزو مملکت بود معمور

وز آن سه آیت رحمت ‌کند ز غیب ظهور

نخست یاری یزدان دوم عنایت شاه

سیم ‌کفایت حکام در نظام امور

از آن سه مملکت از مهلکت بود ایمن

بدان صفت‌ که قصور جنان ز ننگ قصور

چنانکه ملک سپاهان به ‌عون بار خدای

بود ز یاری معمار عدل شه معمور

به سعی چاکر خسرو پرست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰

 

به هر طرف که نظر می کنم توئی منظور
که دیده است چنین فاش این چنین مستور
ز لطف تو نظری یافتم شدی ناظر
چه جای من که توئی ناظر و توئی منظور
چو نیست در دو جهان جز یکی کراست وصال
عجب بود که یکی از یکی بود مستور
به نور طلعت او روشن است دیدهٔ من
ببین که در همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۰۴ - نیز در مدح ملک اتسز گوید

 

جهان سرای غرورست، نی سرای سرور
طمع مدار سرور اندرین سرای غرور
بعاقبت بحسام هوان شود مجروح
دلی که او بحطام جهان شود مسرور
فساد دین همه از جمع خواسته است و ترا
همیشه همت بر جمع خواسته مقصور
ز حال عقبی چون گمرهان مشو غافل
بمال دنیا چون ابلهان مشو مغرور
بریده کن طمع باطل از طعام خبیث
گر اعتقاد تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۰۵ - سوگندنامه در مدح اتسز

 

زهی بجود تو ایام مکرمت مشهور
خهی بسعی تو اعلام محمدت معمور
بهر بلاد علامات عدل تو پیدا
بهر دیار مقامات تو مشهور
ستاره قدر بلند ترا شده بنده
زمانه صدر بزرگ ترا شده مأمور
ببارگاه تو درصف بندگان قیصر
بپایگاه تو در جمع چاکران فغفور
شده متابعت تو زمانه را توقیع
شده مبایعت تو حیوة را منشور
نتیجه ای ز خلاف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۲

 

مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفور
ز روی خوب تو دورم که چشم بد ز تو دور
به کام دشمنم از کوی دوست آواره
ز دوستان حسود و ز دشمنان غیور
به اتفاق امم حور در بهشت بود
ولی بهشت من آنجا بود که باشد حور
شمایل تو در آیینهٔ دو چشم من است
به حکم عشق نه تو غایبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۳

 

خمار چشم تو داده‌ست چشم‌ها را نور
تو چشم خویش نگه‌دار تا شود مستور
مگر که چشمهٔ حیوان ندیده‌ای جانا
چو خضر باش طلب گر که هست بادیه دور
تو عالمی و علمدار تو‌ست شیطانی
تو عِلم گوی که شیطان شود ز تو مقهور
چو راست گفتی و دیگر مکن تو کذّابی
که جای این بر نارست و جای آن بر حور
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۹۶ - وله ایصاً یمدحه

 

زهی بسیرت محمود در جهان مذکور
زهی بدیدۀ تعظیم از آسمان منظور
پناه اهل معانی و افتخار عراق
که باد عین کمال از جمال بخت تو دور
تویی بفیض کرم میزبان آن عالم
که آفتاب شد آنجا بسفلگی مشهور
درون منظرۀ وهم تست بیش از عقل
برون کنگرۀ مجدتست قصر قصور
زرشح طبعت ورتفّ خاطرت مه و مهر
چو نارو آبی مرطوب گشته و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۱۰ - وله ایضا

 

جناب عالی نزدیک و من بخدمت دور
بنزد عقل همانا که نیستم معذور
و لیک رسم جهان ستمگر این بودست
که بیدلانرا دارد ز کام دل مهجور
شکفته گلبن وصل و نشسته من دلتنگ
کنار آب زلال و مرا جگر محرور
دلم ز سینه فغان می کند همی گوید
که ای خلاصۀ ایّام و پادشاه صدور
تویی که معدلتت هست خلق را شامل
تویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۳۹

 

کراست زهره که با این دل ز صبر نفور
در افکند سخنی از وداع نیشابور
اگر چه می شنود ناله غراب و لیک
چگونه فهم کند آدمی زبان طیور
ندانم این چه دلیری ست گوییا که غراب
زالف خویش نبودست هیچ شب مهجور
غراب را چه خبر زانک هر شب از غم هجر
چگونه می گذرد حال این دل رنجور
حدیث هجر توان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۴۰

 

سپیده دم که شدم محرم سرای سرور
شنیدم آیت « تو بو الی الله » از لب حور
به گوش جان من آمد ندای حضرت قدس
که ای خلاصه تقدیر و زبده مقدور
جهان رباط خراب است بر گذر گه سیل
گمان مبر که به یک مشت گل شود معمور
بر آستان فنا دل منه که جای دگر
برای نزهت تو بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۴۱

 

گهی که بار دهد شاه بر سریر سرور
که باد تا به قیامت به عهد او معمور
سپهر مجمره گردان بود به پایه تخت
شمال مروحه بر دارد از برای بخور
مشام چرخ معطر شود ز نکهت عود
بخور عطر معطر کند دماغ طیور
ز فیض پرتو تاج مرصع خسرو
بر آسمان چهارم رسد ز شعشعه نور
ستاره بر سر مجمر فتد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی