گنجور

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

مرا ز هر دوجهان، حضرت تو، مقصود است
که حضرتت به حقیقت، مقام محمود است
دریچه نظر و رهگذار خاطر من
جز از خیال تو، بر هرچه هست، مسدود است
اگر ز دل غرض توست صبر، معدوم است
وگر مراد تو از من وفاست، موجودست
صبا ز رهگذر کوی توست، غالیه سا
بس است باد صبا را، اگر همین سود ست
به چهره، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴

 

درآن مقام‌که عرض جلال معبود است

غبار نیستی ماست آنچه موجود است

جهان بی‌جهتی قابل تعین نیست

به هرطرف‌که‌اشارت‌کنیم محدود است

مشو محاسب غفلت به علم یکتایی

احد شمردنت اینجا حساب معدود است

خموش تا نفست ما و من نینگیزد

نهال شعله به هرجاست ریشه‌اش دود است

ز نقد و جنس خود آگه نه‌ای درتن بازار

اگر به فهم زبان هم رسیده‌ای سود است

نیاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی