گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸

 

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکنبه شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن
رسید باد صبا غنچه در هواداریز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
طریق صدق بیاموز از آب صافی دلبه راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگرشکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن
عروس غنچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۴

 

مکن مکن که روا نیست بی‌گنه کشتنمرو مرو که چراغی و دیده روشن
چو برگشادی از لطف خویشتن سر خمدماغ ما ز خمار تو است آبستن
مبند آن سر خم را چو کیسه مدخلکه خانه گردد تاری به بستن روزن
چو آدمی به غم آماج تیر را ماندندارد او جز مستی و بیخودی جوشن
دو دست عشق مثال دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۵

 

توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزنتوی که خرمن مایی و آفت خرمن
هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنیو آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من
تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطرهقراضه‌ای است دو عالم تویی دو صد معدن
تو راست حکم که گویی به کور چشم گشاسخن تو بخشی و گویی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۲

 

برای چشم تو صد چشم بد توان دیدنچه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
پی رضای تو آدم گریست سیصد سالکه تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن
به قدر گریه بود خنده تو یقین می‌دانجزای گریه ابر است خنده‌های چمن
اگر نه از نسب آدمی برو مگریکه نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۳

 

اگر سزای لب تو نبود گفته منبرآر سنگ گران و دهان من بشکن
چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفقپی ادب لب او را فروبرد سوزن
دو صد دهان و جهان از برای عز لبتبسوز و پاره کن و بردران و برهم زن
چو تشنه‌ای دود استاخ بر لب دریانه موج تیغ برآرد ببردش گردن
غلام سوسنم ایرا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۵

 

به صلح آمد آن ترک تند عربده کنگرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن
سؤال کردم از چرخ و گردش کژ اوگزید لب که رها کن حدیث بی‌سر و بن
بگفتمش که چرا می‌کند چنین گردشبگفت هیزم تر نیست بی‌صداع دتن
بگفتمش خبر نو شنیده‌ای او گفتحدیث نو نرود در شکاف گوش کهن
بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرااگر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - شبی سیاه‌تر از روی ورای اهریمن

 

چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن
چنان بگریم کم دشمنان ببخشایندچو یادم آید از دوستان و اهل وطن
سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرمز بهر آن که نشان تن است پیراهن
ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنمکه راست ناید اگر در خطاب گویم من
صبور گشتم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳ - در مدح سیداجل عمادالدین ابوالفضل طورانی

 

چو شاه زنگ برآورد لشکر از ممکنفرو گشاد سراپرده پادشاه ختن
چو برکشید شفق دامن از بسیط هواشب سیاه فرو هشت خیمه را دامن
هلال عید پدید آمد از کنار فلکمنیر چون رخ یار و به خم چو قامت من
نهان و پدا گفتی که معنی‌ایست دقیقورای قوت ادراک در لباس سخن
خیال انجم گردون همی به حسن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۶

 

بوقت صبح ندانم چه شد که مرغ چمنهزار نالهٔ شبگیر بر کشید چو من
مگر چو باد صبا مژدهٔ بهار آوردبباد داد دل خسته در هوای سمن
در آن نفس که برآید نسیم گلشن شوقرسد ببلبل یثرب دم اویس قرن
میان یوسف و یعقوب گر حجاب بودمعینست که نبود برون ز پیراهن
ز روی خوب تو دوری نمی‌توانم جستاگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

 

منم که عشق بتانم نموده پیر و کهن
ندانم اینکه چه افتاده عشق را با من
بلی هر آنکو عشق بتانش چیره شود
شگفت نیست گر آید نزار و پیر و کهن
ز رنج و درد چنان شد تنم که گر بینی
گمان بری که سرشته ز رنج و دردم تن
مرا ز عشق که بر اهرمن نصیب مباد
سیه‌ تر آمده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۳۳

 

چو روی او نگرم جن دهم که حیف بودچنان جمالی و آنگه به رایگان دیدن
چو دوستان وفادار رخت بر بستندجهان چگونه توان دید بی وفاداران
دلا بدانکه به تعبیر هم نمی‌ارزدجهان که صورت خواب است پیش بیداران


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴۰

 

ز هجرت نبوی رفته هفصد و چل و چار
در آخر رجب افتاد اتفاق حسن
زنی چگونه زنی خیر خیرات حسان
به زور بازوی خود خصیتین شیخ حسن
گرفت محکم و می‌داشت تا بمرد و برست
زهی خجسته زنی خایه دار مرد افکن


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴۱

 

جهان مجد و معالی رشید دولت و دین
زهی به جاه و جمال تو چشم جان روشن
به فیض ابر کفت بحر و بر چنان پر شد
که بحر خشک لب آمد چو ابر تر دامن
فلک جنابا چون رای و تیغ هر دو ثور است
به جنب رای تو گو آفتاب تیغ مزن
تویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

رهی معیری » چند تغزل » بنفشهٔ سخنگوی

 

بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن

که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن

بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم

که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن

بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است

خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن

چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب

چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن

گل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۹

 

شکست رنگ که بود آبیار این‌ گلشن

به هر چه می‌نگرم ناله‌ کرده است وطن

به ‌کلبه‌ای که من از درد هجر می‌نالم

به قدر ذره چکد اشک دیدهٔ روزن

خیال‌ کشت‌ گل و سیر لاله حیف وفاست

ز چشم منتظران هم دمیده است سمن

تپیدن سحر از آفتاب غافل نیست

نفس بر آتش مهر تو می‌زند دامن

دل شکسته به راه امید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۰

 

صفای دل به چراغ بقا دهد روغن

نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن

گواه پستی فطرت عروج دعوتهاست

سخن بلند بودتا بلند نیست سخن

به غیر هیچ نمی‌زاید از خیالاتت

به باد چند شوی چو حباب آبستن

لباس وهم نیرزد به خجلت تغییر

مباش زنده به رنگی‌که بایدت مردن

شکست جسم همان فتح باب آگاهیست

گشاد چشم حباب‌ست چاک پیراهن

چه ممکن است نبالد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۱ - در ستایش پادشاه جمجاه محمد شاه غازی طاب الله ثراه

 

دلی مباد گرفتار عشق چون دل من

که هر دمش به سماک از سمک رود شیون

هر آنکه هست بدو دوستی کند دل او

خلاف من که به من دشمنی کند دل من

دلست این نه معاذالله آفتیست بزرگ

چو روزگار به صد رنج و محنت آبستن

دلست این نه علی‌الله مصیبتی است عظیم

کلید انده و باب بلا و فال فتن

دلست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۵ - در مدح محمدشاه مبرور و لشکر کشیدن به سمت هرات گوید

 

سخن‌گزافه چه رانی ز خسروان‌کهن

یکی ز شوکت شاه جهان‌سرای سخن

بخوانده‌ایم بسی بار نامهای قدیم

بدیده‌ایم بسی‌کار نامهای کهن

نه از قیاصره خواندیم نز کیان عجم

نه از دیالمه خواندیم نز ملوک یمن

چنین مناقب فرخنده‌کز خدیو زمان

چنین مآثر شایسته کز کیای زمن

مهین خدیو محمد شه آفتاب ملوک

سپهر عزّ و معالی جهان فهم و فطن

هزار لجه نهنگست در یکی خفتان

هزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۷ - در ستایش جناب جلالت مآب نظام المک فرماید

 

مگر شقیق عقیقست و کوه ‌کان یمن

که پر عقیق یمن شدکه از شقیق دمن

مگر به باغ سراپرده زد بهار که باز

سپاه سبزه وگل صف‌کشید درگلشن

مگر رگه سر پستان نموده دایهٔ ابر

که طفل غنچهٔ بی‌شیر بارکرده دهن

ز لاله راغ بپا بسته بسدین خلخال

ز ابرکوه به سر هشتّه عنبرین ‌گرزن

نهاده غنچه ز یاقوت تکمه بر خفتان

فکنده فاخته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴

 

شتر کشیدی اگر بار دل ز حجرهٔ تن
شدی نزار شتر زیر بار حجرهٔ من
شتر به باد رود، حجره نیز خاک شود
گرت شتر بود از سنگ و حجره از آهن
اجل به حجرهٔ گیتی عجب شترجانی‌ست!
که محمل شتر اوست حجره‌های بدن
به حجره و شتر ارکان دین چو قایم نیست
قوائم شتر و رخت حجره را بشکن
شتر به حجره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۱ - در مدح اتسز

 

خلاف یافت زمین و زمان ز دست فتن
بپادشاه زمین و بشهریار زمن
علاء دولت خوارزمشاه فتنه نشان
که شد نهفته در ایام او نشان فتن
ابوالمظفر ، اتسز که همت عالیش
بر آسمان کشد از روی مفخرت دامن
شده حمایت او فرق شرع را مغفر
شده سیاست او شخص ملک را جوشن
ز بهر مدحش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۵ - در مدح امیر ناصر بن ناصر الدین سبکتگین

 

فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن
بزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن
چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من
روا بود ، بزنخ بر مرا تو چاه مکن
بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز
شب سیاه بر آن روز دلفروز متن
نظارگان تو از دو لب و خط تو همی
برند قند بخروار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۱ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

خدایگان بزرگ آفتاب ملک زمن
امام عصر خداوند خسرو ذوالمن
یمین دولت و دولت بدو قوی ز شرف
امین ملت و ملت بدو تهی ز فتن
بطبع رغبت نیکی کند چنانکه همی
بطبع او نبرد دیو جز به نیکی ظن
دراز دست بدان شد چنین که کوته کرد
ز طبع خویش بپرهیز دست اهریمن
چو جنگ خواهد کردن چنان شود گویی
که پوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۱

 

نباشد اصلی در عشق یار توبه من
که زلف پرشکن یار هست توبه‌شکن
چگونه توبه کنم کان دو زلف برشکنش
هزار بار زیادت شکست توبهٔ من
بتی‌ کجا لب و دندانش چون سهیل و عقیق
همیشه سرخی سرخ است و روشنی روشن
ولایت یمن اِقطاعِ او شدست مگر
که در عقیق یمن دارد او سهیل یمن
به ماه و سرو همی ماند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۳

 

خیال صورت جانان شکست توبهٔ من
جه صورت است که دارد خیال توبه شکن
هوای او به دلم در نشست و کرد خراب
چه ساکنی است‌ که از وی خراب شد مسکن
اگرچه آتش عشقش بسوخته است دلم
همی خورم غم آن ماهروی سیمین‌تن
که سوزد آتش دوزخ در آن جهان تن او
چنانکه آتش عشقش در این جهان تن من
ایا چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۸

 

مرا که دوست تو باشی نترسم از دشمن
اگر جهان به سرآید من و تو و تو و من
من و تو شرک بود آن تویی نه من غلطم
ز رویِ لطف بپوشی برین خطا دامن
بکش مرا تو بمان تا من از میان بروم
به خونِ من نه دیت بر تو واجب و نه ثمن
به منزلی که تو باشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۸

 

اگر ز دوستی اوست خلق دشمن من
رواست گو همه عالم مباش جز دشمن
مواصلت نشود منقطع به خوف و خطر
مخالفت نکند معتقد به سرّ و علن
نشان دوستی دوستان صادق چیست
فدای حضرت جانان شدن به جان و به تن
اگر بدین که من آزادم از صلاح و فساد
ستون عرش بخواهد شکست گو بشکن
چه کرده ام که بزاری اهل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۴۵ - وقال ایضا یمدح الصدر السّعید رکن الدّین صاعد

 

زهی کشیده جلال تو بر فلک دامن
زفرّ دولت تو عرصۀ جهان گلشن
خدایگان شریعت که جمله تاجروان
نهاده اند چو نرگس بحکم تو گردن
همه چو سرو در آزادی تو یک دستند
هرآن کجا که زبان آوریست چون سوسن
اگر تو سایه ازین خاک توده برداری
نگرددش پس از این آفتاب پیرامن
از آنکه سیم بصورت نوشته چون ستمست
گرفت طبع کریم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۴۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید صدر الّدین عمر الخجندی

 

زهی بحلقۀ زلف تو نرخ جان ارزان
برسته های غمت درّ اشک نقد روان
شکنج زلف ترا روزگار در چنبر
مثال خطّ ترا آفتاب در فرمان
نهفته چشم تو در نوک غمزه تیغ اجل
نوشته خطّ تو بر لب برات امن و امان
خط و عذار تو مشروح کارنامۀ حسن
لب و دهان تو بیرنگ نقش جان و روان
میان لاغر تو بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۱

 

مباش غره به عهد قدیم و یار کهن
که هفته‌ای چو شود، خاربن شود گلبن
به جذب حادثه شد پیکرم چنان مشتاق
که پا نخورده به سنگم، کبود شد ناخن
میان عاشق و معشوق، راز دل گفتن
همین بس است که آزار لب نداد سخن
نهفته حیف نباشد چنان گل رویی؟
خدای را که رخ آلوده نقاب مکن
ز کار خود نگشوده‌ام گره، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی