گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۰

 

غبار ره شو و سرکوب صد حشم برخیز

شه قلمرو فقری به این علم برخیز

به فیض عام ز امید قطع نتوان ‌کرد

زبخت خفته میندیش و صبحدم برخیز

غبار دل به زمین نقش خواهدت بستن

کنون که بار سر و دوش توست کم برخیز

فرونشسته‌تر از جسم مرده است جهان

دو روز گو به جنون جوشی ورم برخیز

ز اغنیا به تواضع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۰۵ - وقال ایضاٌفی الموعظة

 

چه داری ای دل؟ازاین منزل ستم برخیز
چوشیرمردان اززیربارغم برخیز
گذشت دورجوانی هنوزدرخوابی
شب دراز بخفتی،سپیده دم برخیز
صدای نفخۀ صورت بگوش دل برسید
چوغافلان چه نشینی بزیروبم؟برخیز
نخست پشت خمیده شود،چو برخیزند
چوروزگارتراپشت دادخم،برخیز
زبیش وکم چوترازومباش زیروزبر
مکن تدنق وازبند بیش وکم برخیز
گرت هواست که چون آفتاب نوردهی
چوشمع تابسحرگه بیک قدم برخیز
قوای نفس توخون ریزومفسدندبطبع
توازمیان چنین قوم متهم برخیز
چهارضدراباهم تزاحمست اینجا
توخلوتی طلب،ازجای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل