گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲

 

نه دیر مانع و نی‌کعبه حایل افتادست

ره خیال تو در عالم دل افتادست

فسون عشق به جام نیاز، ناز چه ریخت

که حسن سرکش و آیینه غافل ‌افتادست

حساب سایه و خورشید تا ابد باقیست

ادب‌پرستی و دیدار مشکل افتادست

چه وانمایدم این هستی عدم تمثال

ندیدن آینه‌ای در مقابل افتادست

در آن مقام‌ که عدل ‌کرم به عرض آید

بریدنیست زبانی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳

 

مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست

که تا قدم زده‌ام پای بر دل افتادست

به قدر سعی دراز است راه مقصد ما

وگرنه در قدم عجز منزل افتادست

نفس نمانده و من می‌کشم کدورت جسم

گذشته لیلی وکارم به محمل افتادست

امید گوهر دیگر ازین محیط کراست

همین بس است‌که‌گردی به ساحل افتادست

چو سروگرچه نداربم طواف آزادی

رسیده‌ایم به پایی که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی