گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸

 

چو دل نمی‌دهد از کوی دوست برگشتنضرورتست در آن آستان به سر گشتن
من از برای چنان آفتاب رخساریچو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن
چون در میان نتوان کرد دست با شیرینضرورتست چو فرهاد در کمر گشتن
اگر چه شد سخن عشق من به گیتی فاشبدین سخن نتوانم ز دوست بر گشتن
گرم به تیغ زند چاره‌ای نمی‌دانمبجز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی