گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرندکز آستان تو چون سایه در نمی‌گذرند
چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماجچو تیغ فتنه کشی در مقابلش سپرند
غم تو قوت دل خویش ساختند چنانکه گردمی نبود خون خویشتن بخورند
هزار قافله سر گشته شد ز هر جانببدان امید که راهی به جانب تو برند
به بوی آنکه ببینند سایهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند

 

مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند

کرشمه سنج و ادا فهم و صاحب نظرند

چه جلوه هاست که دیدند در کف خاکی

قفا بجانب افلاک سوی ما نگرند


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری