گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷

 

مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر اوفغان اگر سر موئی شود کم از سر او
نه کاکل است که بر سر فتاده سر و مراهمای حس فکنده است سایه بر سر او
برابری به مه او روی نکرد مهیکه رو نساخت چو آیینه در برابر او
اگر نقاب گشاید گل سمنبر منبه گلستان چه نماید گل و سمن بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰

 

چنان بلند نشد سرو ناز پرور او
که سرو ناز تواند شدن برابر او
ز نوبهار رخش آفت خزان دورست
هنوز تازه دمیدست سبزه تر او
بنازم آن مژه شوخ را، که در دم قتل
چنان نکرد که حاجت شود بخنجر او
رقیب کیست که او را سگ درش خوانم؟
اگر براند از آن کوی، من سگ در او
بنیم جرعه که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۸

 

محمد عربی آبروی هر دو سراست
کسی که خاک درش نیست خاک بر سر او
شنیده‌ام که تکلم نمود همچو مسیح
بدین حدیث لب روح‌پرور او
که من مدینهٔ علمم، علی درست مرا
عجب خجسته حدیثی‌ست! من سگ در او


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۲۱

 

سمنبری‌ که فسونگر شدست عبهر او
همی خلد دل من عبهر فسونگر او
اگر خلیدن و افسون نباشد از عَبهر
چرا خلنده و افسونگر است عبهر او
زعطر خویش همی بند و جادویی سازد
دو زلف کوته جادو فریب دلبر او
به من نگه‌ کن و بنگر که بسته چون شده‌ام
به ‌بند جادویی اندر ز بوی عنبر او
صنوبرست به قد آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۶۶

 

شهی که ملک تفاخر کند به گوهر او
برید عالم غیب است رای انور او
خدایگان ملوک زمانه نصرت دین
که بوسه جای سپهرست دست وخنجر او
سر ملوک ابوبکربن محمد آنک
مزین است رواق فلک ز منظر او
پناه دولت عباسیان که مهر و سپهر
برند وقت حوادث پناه با در او
سهیل گوشه نشینی بود به دولت او
سماک نیزه گذاری بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی