گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹

 

ثواب من همه شد عین رو سیاهی منکه خواجه در غضب آمد ز بی گناهی من
فغان که دور فتادم ز کوی ماهوشیکه در گدایی او بود پادشاهی من
به جرم بی‌گنهی کشتی‌ام خوشا روزیکه غمزهٔ تو درآید به عذرخواهی من
توان شناخت که من دردمند عشق توامنه اشک سرخ و رخ زرد و رنگ کاهی من
ز کشتگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۸۶

 

خدایگانا معلوم رای روشن توست
خلوص بندگی و شرط نیک خواهی من
نه آن کسم که مرا آن محل و مرتبه هست
که کار ملک نکو نگردد از تباهی من
من آن گدای سخن پیشه ام که وقت مدیح
زنند خوش سخنان لاف پادشاهی من
به جان مدح توام زنده و ز روی قیاس
سجلّ مدح تو را در خورد گواهی من
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی